سر به مُهر!
جلوي چشمهايم بُريد! يكباره و از همه چيز بُريد.با ساكي بر دوش و لباسهايي غبارآلوده و صورتي اصلاح نكرده و نگاهي بي روح!
قطعا" 30 سال هم نداشت اما نگاهش؛ غبار فرسودگي و خستگي آدمهاي 40 به بالارا داشت.جمع كلماتي كه بر زبان آورد، به پنج تا هم نرسيد! ولي همه ي بُريدن يك «مرد» را بين همان چند كلامش جا داد و پاشيد توي جانم. بعدازظهر سوزان مردادماه بود. مثل همه ي اين روزهاي داغ تابستاني. اخمو و كلافه و خيس از عرق حاشيه خيابان را گرفته بودم و ميرفتم كه ديدم با آن نگاه بيروح؛ صاف به طرفم مي آيد! پرسيد:«اتوبان از كدوم وره؟» زيرگذر اتوبان را نشانش دادم.پرسيدم:«كدوم طرف اتوبان رو ميخواي؟» بي كمترين تغييري در صداي سردش گفت:«رشت!» گفتم:«ماشينهاي رشت اونطرف زيرگذر ايستادن!». پرسيدم:«پولي چيزي ميخواي داداش؟ كم و كسري اگه داري بگو! » راهش را كشيد و بي جوابي رفت.قدمهايش آهنگي از سكوت داشت. نرسيده به زير گذر اما افتاد!
***
همه غذايش را با بغض خورد.لقمه هايش را با زحمت؛ از كنار بغض هايش رد مي كرد و فرو مي داد.شبيه كسي بود كه سالهاي دور دوست مي داشتم.وقتي از ضعف نقش زمين شد،به كمك كسي بلند شد و من هم از دكه اي آب پرتقالي گرفتم و به او خورانديم.چند قدمي مانده به زير گذراتوبان، يك ساندويچ فروشي بود. پسركي داشت كف مغازه را مي شست. صاحب ساندويچ فروشي بي اينكه سرش را از پشت دخل بلند كند گفت:«تعطيليم!» اما وضع مرد را كه ديد دو تا صندلي، دور ميز گذاشت و نشستيم. پرسيد:«ضعف كرده يا مريضه؟» و بلافاصله گفت:«فقط ساندويچ سرد دارما!»
بعد از خوردن ساندويچ، رنگ و روي مرد بازتر شد و كمي جان گرفت.سيگاري آتش زد و دوباره سعي كرد با بغض سمجش يك جورهايي كنار بيايد.كار آساني نبود. نه! اصلا" كار آساني نبود!
***
هر كدام از ما داستاني داريم. داستاني هستيم. تلخ يا شيرين! و غالبا" يك جايي و يك وقتي،بالاخره داستان خود را براي يك شنونده امانتدار مي گوييم. اين مرد اما داستاني بود كه مي خواست سر به مُهر بماند.هر چند بغض هم امانش نمي داد نفس بكشد.پنج كلمه هم حرف نزد.بلند شد و به سوي زيرگذر اتوبان رفت تا از عرض اتوبان رد شود.
***
حساب كافي نت شد 1400 تومان! آفت گراني به بايت و كيلوبايت اينترنت هم زده! از كافي نت زدم بيرون. تا نزديك زيرگذر سرم توي لاك خودم بود. كارگري داشت شيشه خورده از كف اتوبان جارو مي كرد. حاشيه اتوبان چندنفري ايستاده بودند و با يك افسر راهنمايي حرف مي زدند.يكي گفت:« جناب سروان! منگ بود انگاري!بدبخت رانندهه تقصيري نداشت.يهو رفت وسط اتوبان و اونم زيرش كرد!»
ميخ شدم.برگشتم و رفتم بين آنها. روي جنازه اش يك پارچه مستعمل انداخته بودند و كنارش كمي سكه و پول خرد ريخته بودند. از كفشهايش شناختمش.خودش بود.افسري داشت محتويات كيفش را وارسي ميكرد.و زيرلب يافته هايش را مي گفت:«تازه تبرئه و آزاد شده! از زندان رجايي شهر.اهل شمال و.... متاهل.بدبخت بعد از يك سال حبس بيخودي،امروز تبرئه شده بود!»
***
گيج بودم.سروان پليس چيزهايي براي مركز توي بي سيم گفت و جنازه به سردخانه نمي دانم كجا منتقل شد و جمعّيت متفرق شدند و قائله تمام شد. و بدين ترتيب داستان زندگي يك مرد در يك بعداز ظهر سوزان مرداد در لاين دوم اتوبان قزوين بسته شد و تمام!آنچه بسته نشده و هنوز با من است، آن بُغض هاي سمج مرد و داستان سر به مُهر اوست.به جز يك سال زندگيش در زندان، او چه چيزهاي ديگري را از دست داده بود كه آنطور به آخر خط رسيده بود؟ یعنی اين راز براي هميشه سر به مُهر مي ماند؟!
