تبليغاتX
فرصت نوشتن/روزنوشته های بابک داد - چاي جوشيده در روزگار« جعلي»!

پيرزن گفت براي اولين مرتبه آمده از اين شعبه بانك، حقوق مستمري شوهر مرحومش را بگيرد. اما امضاي خود را فراموش كرده بود.بار اول متصدي بانك نپذيرفت. بار دوم و سوم هم گفت امضا مطابقت ندارد! پيرزن گفت:«من فراموشي دارم يادم نمي مونه چطوري امضا ميكردم!».بانك غلغله بود.بسياري از حقوق بگيران و بازنشستگان در صفي دراز ايستاده بودند و من هم با عابربانك سوخته ام در ميانه صف. كار پيرزن به رئيس شعبه كشيد.يك رئيس عصبي و بدخلق كه فقط با مشتريان «خاصّي» بگو و بخند و نوكرم و چاكرم داشت! رئيس شناسنامه پيرزن را طلب كرد. ايراد گرفت كه عكس جوانتر از خود اوست و كارت ملي را خواست كه پيرزن نداشت. بعد امضاي پيرزن را ديد و گفت«اين جعليه!!»

صدايش در تمام بانك پيچيد. براي لحظه اي سكوت برقرار شد.رئيس بانك با ترشرويي به پيرزن گفت: «اين امضا جعليه! تا به 110 زنگ نزدم بفرماييد بيرون!» پيرزن به لرزش افتاد.قسم خورد امضاي خودش است و عكس شناسنامه را هم سالها قبل گرفته و براي همين جوانتر از عكسش ميزند! رئيس گفت:«نه خانم! ما از اين چيزا زياد ديديم!كارت ملي هم كه ندارين!» پيرزن گفت:« هنوز كارت ملي من نيومده!» رئيس گفت:«كار شما جرمه! جعل امضا يه جور كلاهبرداريه خانوم!»...

يكي از پيرمردها از داخل صف گفت:«آقاي رئيس كارشونئ انجام بدين! من شوهرشون رو مي شناختم! ايشون خانم .... هستن!» و ديگري گفت:«كدوم جعل امضا؟» يكهو ولوله افتاد. رئيس بانك كم آورد اما خودش را نباخت. فرياد زد:«قانون قانونه! شايد شما حاج آقا همدست اين خانم باشيد! من از كجا بدونم؟» يكهو پسر جواني هجوم آورد كه رئيس بانك را بزند. شلوغ شد. داد زد:« يكي به پليس زنگ بزنه بيان اينا رو جمع كنن!» جلو رفتم و نزديك رئيس شدم. گفتم:«تو شعور داري؟» با تعجب پرسيد:«بله آقا؟!» تكرار كردم:«تو! شعور داري؟» دعوا بالا گرفت.پليس آمد.مثل اينكه به دعواهاي اين آقاي رئيس بانك عادت داشتند!

يكي ازكاركنان بانك به حرف آمد و پيرزن را بجا آورد و حقوق شوهر مرحومش را داد.پيرزن با بغضي در گلو از در بانك خارج شد.پليس هم بعد از كمي گفتگو با من و آن پيرمرد و پسر جوان و رئيس بانك رفت.رئيس بانك مرا دعوت كرد بنشينم تا مثلا" با يك چاي ناراحتيم را خاتمه بدهد.آن پيرمرد و پسر جوان را صدا كردم تا بيايند كه با هم چاي بخوريم.اخم رئيس براي لحظه اي توي هم رفت اما باز لبخند مسخره ساختگيش را چسباند روي لبهايش! گفت:«اگر اين كارمند ما زودتر زبون باز ميكرد و هوّيت اون خانم رو تاييد ميكرد قضيه اينقدر كشدار نمي شد!»

گفتم:«برعكس! اگر شما مي دانستيد بحث داغ اين روزهاي مملكت «جعل مدرك دكتراي آقاي وزير كشور» است، اينقدر به جعل حساسيت نشان نمي داديد و به آن خانم محترم و سالخورده برچسب جعل و كلاهبرداري نمي زديد!» لبهايش را گزيد و آهسته گفت:«قربان! لطفا" وارد بحث سياسي نشين! اون چيزا به ما ربطي نداره! مسائل داخلي خودشونه!» بلند شدم و راه افتادم.تعجّب كرد! گفت:«قربان! چايي تون!».پسرجوان قندش را از توي دهان درآورد و انداخت توي ليوان چاي و بلند شد.رئيس گفت:«من كه چيز بدي نگفتم! اينجا جاي مسائل سياسي نيست آخه! اون چيزا به ما چه مربوطه؟»پيرمرد گفت:«چايي تونم كه جوشيده اس؟ جعلي اين چايي شماست نه امضاي اون بنده خدا!» و ليوان را گذاشت و از در بانك بيرون آمد...

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در سه شنبه 29 مرداد1387|18:33| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |