پيرزن گفت براي اولين مرتبه آمده از اين شعبه بانك، حقوق مستمري شوهر مرحومش را بگيرد. اما امضاي خود را فراموش كرده بود.بار اول متصدي بانك نپذيرفت. بار دوم و سوم هم گفت امضا مطابقت ندارد! پيرزن گفت:«من فراموشي دارم يادم نمي مونه چطوري امضا ميكردم!».بانك غلغله بود.بسياري از حقوق بگيران و بازنشستگان در صفي دراز ايستاده بودند و من هم با عابربانك سوخته ام در ميانه صف. كار پيرزن به رئيس شعبه كشيد.يك رئيس عصبي و بدخلق كه فقط با مشتريان «خاصّي» بگو و بخند و نوكرم و چاكرم داشت! رئيس شناسنامه پيرزن را طلب كرد. ايراد گرفت كه عكس جوانتر از خود اوست و كارت ملي را خواست كه پيرزن نداشت. بعد امضاي پيرزن را ديد و گفت«اين جعليه!!»
صدايش در تمام بانك پيچيد. براي لحظه اي سكوت برقرار شد.رئيس بانك با ترشرويي به پيرزن گفت: «اين امضا جعليه! تا به 110 زنگ نزدم بفرماييد بيرون!» پيرزن به لرزش افتاد.قسم خورد امضاي خودش است و عكس شناسنامه را هم سالها قبل گرفته و براي همين جوانتر از عكسش ميزند! رئيس گفت:«نه خانم! ما از اين چيزا زياد ديديم!كارت ملي هم كه ندارين!» پيرزن گفت:« هنوز كارت ملي من نيومده!» رئيس گفت:«كار شما جرمه! جعل امضا يه جور كلاهبرداريه خانوم!»...
يكي از پيرمردها از داخل صف گفت:«آقاي رئيس كارشونئ انجام بدين! من شوهرشون رو مي شناختم! ايشون خانم .... هستن!» و ديگري گفت:«كدوم جعل امضا؟» يكهو ولوله افتاد. رئيس بانك كم آورد اما خودش را نباخت. فرياد زد:«قانون قانونه! شايد شما حاج آقا همدست اين خانم باشيد! من از كجا بدونم؟» يكهو پسر جواني هجوم آورد كه رئيس بانك را بزند. شلوغ شد. داد زد:« يكي به پليس زنگ بزنه بيان اينا رو جمع كنن!» جلو رفتم و نزديك رئيس شدم. گفتم:«تو شعور داري؟» با تعجب پرسيد:«بله آقا؟!» تكرار كردم:«تو! شعور داري؟» دعوا بالا گرفت.پليس آمد.مثل اينكه به دعواهاي اين آقاي رئيس بانك عادت داشتند!
يكي ازكاركنان بانك به حرف آمد و پيرزن را بجا آورد و حقوق شوهر مرحومش را داد.پيرزن با بغضي در گلو از در بانك خارج شد.پليس هم بعد از كمي گفتگو با من و آن پيرمرد و پسر جوان و رئيس بانك رفت.رئيس بانك مرا دعوت كرد بنشينم تا مثلا" با يك چاي ناراحتيم را خاتمه بدهد.آن پيرمرد و پسر جوان را صدا كردم تا بيايند كه با هم چاي بخوريم.اخم رئيس براي لحظه اي توي هم رفت اما باز لبخند مسخره ساختگيش را چسباند روي لبهايش! گفت:«اگر اين كارمند ما زودتر زبون باز ميكرد و هوّيت اون خانم رو تاييد ميكرد قضيه اينقدر كشدار نمي شد!»
گفتم:«برعكس! اگر شما مي دانستيد بحث داغ اين روزهاي مملكت «جعل مدرك دكتراي آقاي وزير كشور» است، اينقدر به جعل حساسيت نشان نمي داديد و به آن خانم محترم و سالخورده برچسب جعل و كلاهبرداري نمي زديد!» لبهايش را گزيد و آهسته گفت:«قربان! لطفا" وارد بحث سياسي نشين! اون چيزا به ما ربطي نداره! مسائل داخلي خودشونه!» بلند شدم و راه افتادم.تعجّب كرد! گفت:«قربان! چايي تون!».پسرجوان قندش را از توي دهان درآورد و انداخت توي ليوان چاي و بلند شد.رئيس گفت:«من كه چيز بدي نگفتم! اينجا جاي مسائل سياسي نيست آخه! اون چيزا به ما چه مربوطه؟»پيرمرد گفت:«چايي تونم كه جوشيده اس؟ جعلي اين چايي شماست نه امضاي اون بنده خدا!» و ليوان را گذاشت و از در بانك بيرون آمد...
