تبليغاتX
فرصت نوشتن/روزنوشته های بابک داد - فرشته ها با ما قهرند!

دیروز روز پدر،«امین» تلفن کرد.اصلا" تبریکی نگفت.هر دو به روی خودمان نیاوردیم که چه روزی است. راستش این کارش خیلی راحتم کرد.مطمئنم از روی عمد نخواست تبریک بگوید.برای همین در دلم کلی قربون و صدقه اش رفتم.حقیقتا" پسر فهمیده و پخته ای است.نمی دانم چرا؟ اما شاید می دانست ممکن است حتی با یک تبریک خشک و خالی هم، مرا در معذوریتهایی بیندازد که یک پدربی بضاعت درگیر آن است. شاید هم احساس کرده بود خیلی لوس است که این کار را بکند.هرچه بود، با قصد و نیت نیکی از ریز تبریک گفتن جاخالی داد. من هم از این کارش خیلی خوشم آمد. حتی اگر بخواهم در حق او و خواهرش پدری هم بکنم، ترجیح می دهم حرفش زده نشود.یا لااقل امتنانی و سپاسی در بین نباشد.این قضیه را بین خودم و بچه هایم هم حل کرده ام.تشکری برای انجام وظایف بدیهی وجود ندارد.

امین حرفی هم از «کندی» رفع مشکلات نگفت.حتی گلایه هم نکرد.با این کارش داشت چیزی را بمن می فهماند. آیا منظورش این بود که در این روز «روز پدر» به یادت بوده ام؟ پس چرا صریح و رک تبریکش را نگفت؟ حتی از تابستان و گرما هم حرف زدیم.او به شکل آشکاری از حرف زدن درباره خودشان و وضعیتشان طفره میرفت.اما وقتی اصرار مرا دید، به حرف آمد. گفت مادرش بعد از چند جلسه ای که پیش یک خانم روانشناس فرستاده ایم،کمی راحت تر شده. گفت:«خودم به خواهر کوچکم بیشتر از قبل رسیدگی می کنم و نمی گذارم مادرم زیاد درگیر او باشد». کمی به او اطمینان دادم که مشکلات به زودی زود حل خواهند شد.(هرچند واقعا" نمی دانم چگونه؟) مراحل کار را برایش شمردم.«اول باید مامان به این جلسه های مشاوره برن تا روبراه بشن. بعد انشالله بتوینم (واقعا" نمی دانم از کجا؟) یک فکری برای اجاره یک خانه بکنیم.بعد مامان به کلاسهای کارآموزی فنی و حرفه ای میرن و شما و آبجی کوچولوت هم به مدرسه.این پله ها رو باید دونه دونه طی کینم پسرم

راستش خیلی مطمئن بودم بالاخره میان این سه هزارنفری که مطلب «پیش فروش جسم» و ماجرای امین را خواندند، کسانی با امکانات مناسب بیایند جلو و کاری اساسی برای این خانواده بکنند.اما صف درازی از «کنجکاوها» و «بیکارها» راه را بر کمک احتمالی دیگران هم بستند. درست مثل وقتی که تصادفی می شود و «کارشناسان! کنجکاو و بیکار» اینقدر می ایستند و سرک می کشند و راه را بر پلیس و آمبولانس امداد می بندند که گاهی فاجعه می آفرینند.

بنظرم کمی،خیلی کم اما قابل لمس، روحیه اش بهتر شده بود.اما در عجبم. چیزی که از دیروز مرا به ترسی گنگ انداخته، لحن صدای امین بود.صدایش واقعا شبیه صدای روزهای اولش شده بود.با همان قاطعیت و عزم محکمی حرف میزد که آن روزها می خواست مرا راضی کند تا «وکیل بدنش» بشوم.دیروز امین با تبریک نگفتنش،مرا در معذوریت و خجالت یک پدر بی بضاعت قرار نداد.از او قلبا" سپاسگزار شدم، ولی شب که فرا رسید،از این دستهای خالی شرمنده بودم.در جامعه ای که کسانی برای پوست هندوانه اصطبل اسبهایشان،روزانه دهها هزار تومان خرج می کنند،پسرکی دوازده ساله به فکر پیش فروش اعضای بدن خود (بعد از خودکشی) است تا مادر و خواهرش ناگزیر به تن فروشی نباشند.مادری را که مثل فرشتگان «پاک» می داند و می پرستد.

در چنین جامعه ای، راحتترم که روز پدر از هیچکسی تبریک نشنوم. زیرا پدرها و بزرگترها،مدتی است دیگر به فکر کوچکترهای خود نیستند و نمی دانند آنها چگونه روزگاری دارند؟ وقتی فرشتگان از آسمان شهر ما قهر کرده اند، روزهای مقدّسی مثل روز پدر،جایی برای تبریک گفتن ندارند.به گمانم فرشتگان را باید به شهر بازگردانیم.شاید پیش از آن لازمست تلاش مجدّانه ای بکنیم  تا فرشتگان زمینی مثل مادر امین یا خواهرکوچکش، به تن فروشی ناچار نشوند.از دیشب بیشتر برای امین می ترسم و برای فرشته ها...

ماجرای امین را اینجا می توانید بخوانید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 27 تیر1387|19:46| با موضوع: |