همانجا در عالم خواب فکرم رفت بدنبال گشتن پاسخ برای این سئوال که «چرا ما اینقدر سنگدل و شقی شده ایم؟» و در حالیکه دیگر مطمئن شده بودم اینها همگی یک خواب است، جواب را در آن جسد سرخپوشی که آویزان بود و به آرامی جان می کند، یافتم.«دیدن خشونت و شلاق خوردن و دار زدن،بیشتر از آنکه عبرت آموز باشد(!) سنگدل و بی عاطفه مان کرده!»چه سنگدل شده ایم!
***
شاید شما هم اینطور بوده اید: سابقا"در روزهای کودکی یا نوجوانی، وقتی زنی را گریان می دیدم، بغض می کردم! وقتی بچه ای گدایی میکرد، غم دنیا روی دلم می نشست.خون که به چشمم میخورد، حالم را بهم میزد!و... حالا روزی نیست که در گذر از شهر،زنی مستاصل و گریان، کودکی فقیر و لرزان را نبینیم.بلوتوثها هم بطور رایگان ما را به صحنه های اعدام و شلاق و آدمکشی و تجاوز می برند ولی ما، دیگر نسبت به خشونت الینه شده یم! چیپس می خوریم و دار زدن آدمی را نگاه می کنیم! چه سنگدل شده ایم ما!
***
ماجرای امین دوازده ساله را خیلیها در حال خوردن چیپس خوانده اند! چون از حدود 2 هزار بازدید کننده آن پست، شاید کمتر از بیست نفر زحمت کشیدند «اظهار همدردی» کنند و افرادی بسیار کمتر برای کمک رسانی ابراز آمادگی کردند! بعضی «معلم اخلاق» شدند و آماده شدند مادر امین را نصیحت کنند و بعضی هم که از اخلاق بویی نبرده اند،آدرس او را مطالبه کردند و آن کار دیگر را خواستند!!چه سنگدل شده ایم!
***
بعضی انکار می کردند که مگر می شود آدمهایی به این حد از استیصال رسیده باشند؟ و برخی از خانواده امین مستاصل تر را می شناختند و نامه نوشتند که بداد آنها هم برسیم. درباره امین و خانواده کوچک و مستاصلش بعد باز خواهم نوشت. اما برای آنانی که به درنده خویی فقر باور نیاورده اند، چیزی را شرح میدهم که همین پنجشنبه پیش در قبرستان هنرمندان امامزاده طاهر کرج دیدم. آمادگی دارید؟ چیپس دم دستتان هست؟
***
دم دم غروب پنجشنبه، خواهر و برادر نوجوانی لابلای قبرها می گشتند و چیزهایی را از روی قبرها بر می داشتند و توی کیسه سیاه پلاستیکی شان می ریختند. خرماهای باقیمانده،حلواهای ته مانده در ظروف یکبار مصرف،هلو و زردآلوهای دم کرده روی قبرها و هر خوردنی ته مانده و باقیمانده ای که روی قبرها، در فاصله چندسانتیمتری جنازه های خفته در خاک، مانده بودند. یکباره جیغ کشیدند و داد و بیدادشان بلند شد.مردی کیسه پلاستیکی «خوردنیها» را از دستشان می کشید و آنها مقاومت می کردند.مرد می گفت «ته مانده های اینجا را من هر هفته جمع میکنم! مال من هستند!» دخترک جیغ میزد و التماس میکرد و پسرک مقاومت! مردک از جان گذشته بود! بالاخره هم کیسه را کشید و دوید و رفت. پسرک و خواهرش گریان و خسته روی نیمکتی نشستند. جلو نرفتم. خرابتر و خسته تر از آن بودند که بشود همدمشان شد. اما نمی شد همانطور هم ایستاد و تماشا کرد. سه هزار تومان از کیفم در آوردم و جلو رفتم. گفتم:«این پولها از کیسه شما ریخت وقتی با آن مردک دعوا می کردید! بیا ما شماست!» تعجب کردند اما گرفتند. گفتم «عجب لاتی بود! می شناختیدش؟» پسرک گفت:«نه!» بعد ترفندی پیدا کردم و خیلی زود سر صحبت را باز کردیم. پسر با معدل 43/19 و خواهرش با همین نمره های عالی کارنامه قبولی گرفته بودند. هوش و زیرکی از چشمانشان می درخشید. هفته ها بود میوه نخورده بودند.پسرک گفت:«پنجشنبه ها و جمعه ها،(اگر کرایه اتوبوس داشته باشیم!) به امامزاده طاهر می آییم و میوه و خرما و بیسکویت و شکلات «خیرات» جمع می کنیم! جیره یک هفته مان را!»
هم پدر داشتند، هم مادر و هم یک خانه کوچک اجاره ای در آق تپه حسین آباد! چیزی که نداشتند شغلی بود برای پدر و پولی تا میوه ای یا غذایی بخورند... وسط حرفها چشمان پسرک برقی زد. چیزی دیده بود لای قبرها. دوید و آن را برداشت و با آستینش خاک روی آن را گرفت. بعد به خواهرش داد و گفت:«قدم این آقا خوب بود. بیا یه قاچ هندونه برات پیدا کردم. بخورش تا پشه ها بیشتر از این ترتیبشو ندادن!»
غروب دلگیری بود. وقتی امامزاده را ترک می کردم آنها هندوانه نیم خورده کسی را می خوردند و می رفتند. صدای پسرک با من باقی بود که گفت :«فقط خانواده ما نیست که! خیلیا هستن که خوراکی و میوه و خرمای هفته شون رو از روی قبرها بر می دارن!!»
***
داستان(!) این پسر و خواهرش تمام شد! چیپس شما چطور؟ خوشمزه بود؟ نوش جان!
برای مطالعه پیش فروش جسم و برای ماجرای پرستو روی تیترها کلیک کنید.

