«مرجان» و«پيمان» و «نازلي» و «ناصر» و دوستان ديگر ابراز آمادگي كردند به امين كمك كنند.«علي» گفت بايد شغلي براي مادر مستأصل دست و پا كرد.«صبري» آن را يك داستان غيرواقعي دانست كه در اينجا اتفاق نمي افتد و «خشايار» با امضاي «يك معلم» ،با اصرار نوشته:«خواهش جدی من از شما این است که شماره حسابی را برای کسانی که می خواهند در زدودن این شرم حرکتی کنند، اعلام کنید. می دانم با یک گل بهار نشده و با قطره ای آب کویر سرسبز نمی شود اما "آخر کم از آنکه دستو پایی بزنیم"؟» خشايار اضافه كرده:«جناب آقای داد شماره حساب را همین امروز اعلام کنید وگرنه به امثال من حق دهید (که با نهایت شرمندگی) گفته تان را صرفا ژورنالیستی و تنها تلنگری بر ذهن های خواب آلود برای نمایاندن آنچه به راحتی می تواند واقعی باشد بدانم.»
ديروز هم دوست عزيزم «رجبعلي مزروعي» رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران تماس گرفت تا مادر امين را توسط يك بنياد خيريه تحت پوشش قرار دهند.اينها اتفاقات اين دو روز بوده اند.دوستاني هم پرسيده اند:« آقاي داد! در اين چند روز،شما چطور از غصه امين،خواب به چشمت آمده؟ و چرا كاري نمي كنيد؟»
خب! راستش من مدتي است روزهاي بسيار تلخي دارم و شبهاي كلافگي و ناآرامي. واقعا" گاهي پشيمانم از اينكه سالها تمرين كرده ام اطرافم را بجاي نگاه كردن و گذشتن،«ببينم»، و از اينكه آن تمرين، حالا ديگر عادتم شده و گاهي با ديدن دقيق دنياي اطرافم، چيزهايي را مي بينم كه ساير آدمهاي ظاهرا" بينا نمي بينند! يا شايد نمي خواهند ببينند.چيزهايي كه همين اطراف و كنار ما دارند رخ مي دهند و گاهي بسيار بيش از آنچه ما جرأت نوشتنشان را داريم، تلخ و فاجعه بارند! بعضي چيزها كه جرأت نمي كني بنويسي، نه از ترس سانسور! از وحشت آنكه قلمت را وارد حوزه هايي كني كه سرشار از كابوس و فاجعه اند.باري، اين روزها براي من كه كاري براي او نكرده ام، روزهاي تلخي است.شما چه راهي پيشنهاد مي كنيد؟ و چه مي انديشيد؟

