تبليغاتX
فرصت نوشتن/روزنوشته های بابک داد

يك فنجان قهوه 22 خردادي!

...از شما چه پنهان، 23 دقيقه است دارم از فضولي مي تركم و صبوري مي كنم تا بفهمم او به كدام نامزد انتخاباتي گفت «آخي! الــهي!» و چرا؟! بدبختانه روي پيشخوان داروخانه، عكس هر چهار نامزد انتخابات و چند تن از مقامات و شخصيتهاي ديگر كشوري هم هست و حدس زدن اينكه او با كدامشان آنطور همدلي كرده، كار ساده اي نيست! بالاخره بعد از 23 دقيقه رنگ موي لعنتي را انتخاب مي كند. داروخانه چي، مرا و كارم و داروهايم را مي شناسد و معمولا" قبل از اينكه چيزي بگويم، خودش داروهاي هميشگي را آماده مي كند. اما حالا او هم لابد حدس هايي درباره «حكمت» اين صبر من زده كه كارم را راه نمي اندازد و با لبخندي معنادار نگاهم مي كند.

23 دقيقه مي گذرد. بالاخره خانم پول رنگ مو و اكسيدان و شامپوهايش را مي دهد و ميخواهد برود. داروخانه چي مي گويد:«از اين پوسترها يه چندتايي آوردن برامون! ميخواين 2-3 تاشون رو ببرين!» زن مي گويد:« من كه رأي نميدم. ولي عكس اين يكي رو دوست دارم ببرم! آخــي !» مطمئنم منظورش يا ميرحسين است كه 20 سال از صحنه غايب بوده يا خاتمي كه خيلي ها عكسش را دوست دارند و... اما ناباورانه مي بينم او عكس «احمدي نژاد» را بر مي دارد! صداي رويش شاخ هايم را از كشتزار  پوست سرم مي شنوم. مي گويم:«ببخشيد شما طرفدار ايشونيد؟» بر مي گردد. اين خانم پنجاه يا هفتاد يا نود ساله، 23 دقيقه از وقت مرا گرفته تا رنگ موي N7 كوفتي اش را بخرد و حالا بدجوري به من مديون است كه جوابم را بدهد.درست مثل نيوتون يا بتهوون(!) مي پرسم:«چـــرا؟»

مي گويد:«راستش اين آقاي محمودي نژاد(!) خيلي ... ادامه مطلب را اینجا بخوانید.


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 15 خرداد1388|20:44| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

احمدي نژاد به قانون توجهي ندارد!

در حالي كه در كشورهاي ديگر، مردم بدنبال كسي هستند كه بيايد برخي قوانين را تغيير بدهد و تحولي ايجاد كند، ما بدنبال رئيس جمهوري هستيم كه حداقل به قانون موجود عمل كند! آقای بهزادیان رئیس پیشین اتاق بازرگانی تهران در گفت‌وگویی با «سایت کلمه» میرحسین موسوی را تنها امید بخش خصوصی خواند. بهزادیان به رادیو فردا هم گفته «یکی از امیدهای بخش خصوصی این است که رئیس جمهوری سر کار بیاید که به قانون تمکین کند! در حالی که اکنون آقای احمدی‌نژاد به قانون توجهی ندارد.»/شنبه۱۲ اردیبهشت ۸۸

توضيح: نظير اين يادداشتهاي كوتاه در دفترچه يادداشت به اين نشاني بايگاني مي شود.

یادداشتهای قبلی دفترچه یادداشت را در ادامه مطلب می توانید بخوانید.


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 12 اردیبهشت1388|17:0| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |

بازگشت به «جبر»!

فيلم زيباي«شهر فرشتگان»،مفهوم مرگ و زندگي را جابجا ميكند و زنده شدن يك مُرده را،به مثابه مردن همه قدرتهايي است كه او بعنوان يك «روح سيال» داشت،تعبير ميكند.در واقع،او با تبعيد به دنياي زندگان،زنداني دنيايي مي شود كه هيچ قدرتي در تعيين اراده خويش ندارد! در بخشي از فيلم، صحبت از مفهوم «اختیار» است كه ظاهرا" در حيطه جزو «قدرت بشر» است اما در واقع خود اختيار هم،«اسير» يك قدرت بزرگتر بنام «تقدير و جبر» است.چنانكه «زندگي»،اسير غايت و نهايت محتومي بنام «مرگ» است.                                             

                                                 شهر فرشتگان محصول 1998

من اين فيلم را خيلي دوست دارم.سيماي معصوم «مگ رايان» و متانت «نيكلاس كيج» و فضاي آرام فيلم و غوطه اي كه در امواج ملايمش ميخوري،همه و همه را دوست دارم.واژه اي كه در اين فيلم به چالش كشيده مي شود freewill  يا اراده آزاد و همان اختيارگرايي است.نيكلاس كيج «مرد مُرده اي» است كه در دنياي زندگان رفت و آمد نامحسوسي دارد.بناگاه دلباخته يك خانم دكتر جوان(مگ رايان) مي شود و بطور استثنائي،از سوي او ديده و عشقش هم پذيرفته مي شود.اما قانون دنياي مردگان،با تمامي آزاديهايي كه دارد،مثل نشستن روي تابلوهاي بلند و نيفتادن و نترسيدن و در هر لحظه،به هر كجا سفر كردن و امثال اينها،فقط يك محدوديت دارد و آن مانع از ابراز احساسات عاشقانه زميني ميان اين دو تن مي شود.چاره كار مرد جوان،بازگشت سقوط وار به دنياي زندگان است.و استفاده از آزادي انتخاب و اراده مساوي است با پريدن و سقوط كردن به قعر همان دنيايي كه از آن برآمده بود.او به زندگي بازميگردد(هبوط ميكند) و خانم دكتر جوان را در آغوش عشقش مي فشارد و مي تواند به آرزويش عمل كند و موهاي او را لمس كند؛همانطور كه مدتها ميخواست.او از اين آزادي اختيار خوشحال است.اما اين چه قدرتي است كه در چنگال قدرت بزرگتري اسير است؟ «تقدير و جبر» در اولين روز زندگي اين دو،در هيبت يك كاميون، مگ رايان را به دنياي مردگان ميبرد.به جاي دوري كه نيكلاس كيج براي رسيدن به عشق او،آن را ترك گفته بود!آن كسي كه رفته بود، بازگشتن را انتخاب كرد تا عاشقي كند.اما اينكه مانده بود،نوبت رفتنش درست در روزي فرارسيد كه مسافرش از راه رسيده بود! تقدير و جبر،انتخاب مرد جوان را با بيرحمي باطل كرد و او حالا در دنياي ما «تبعيد» است،بي عشق و بي معشوق! تا روزي كه مانند زن جوان،«نمره اش را براي رفتن» جار بزنند و نوبتش فرارسد!

«شهرفرشتگان» حكايت بازگشت به «دنياي اختيارها»ست.و در حقيقت بازگشت به دنياي «جبرها».اين فيلم،دنيايي را كه در آنيم،به تبعيدگاهي تلخ و ادوگاهي اجباري،بدور از عزيزاني كه دوستشان داريم و رفته اند،تشبيه ميكند.دنيايي كه فقط وقتي زيباست كه برق عاشقي در چشم تو،مثل چشمان آبي و زيباي مگ رايان،بدرخشد و سرشار از شوقت كند. كه اگر چنين باشد، اگر مزه عشق را مثل مزه يك گلابي ساده«كه دانه دانه است و شيريني و دانه هايش روي زبان ميماند/نقل از فيلم» بچشي،حتما" زمان ترك گفتن همه اين زيباييها هم،مانند او،چشماني درخشنده خواهي داشت و خشنود و رضايتمند خواهي رفت. اگر در اين تبعيدگاه، حتي براي لحظاتي،حقيقتا"«عاشقي» كرده باشي.

پي نوشت: اينجور وقتها،دلم براي همه كساني كه عاشقي نكرده اند و مُرده اند،مي سوزد.و ميپرسم در لحظه آخر، آن درخشندگي را در چشمهايشان،و در نگاهشان داشته اند؟!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 6 اردیبهشت1388|19:34| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

جوابيه ميرحسين يك «شوك سازنده» بود!

جوابيه ميرحسين موسوي به نوشته ابراهيم نبوي درباره نامه تند خانم فاطمه رجبي به ميرحسين،بنوعي يك شوك بود! براي كساني كه عرصه حساس انتخابات را مي شناسند،رنجاندن يك طنزنويس مشهور كه به طرفداري از ميرحسين به منتقد او(خانم رجبي) حمله كرده،كاري است بدور از احتياط ! با اين حال،ميرحسين تبعات اين ريسك را پذيرفت تا بر اعتقاد بزرگتري پافشاري كند.

جوابيه مهندس موسوي به طنز ابراهيم نبوي، بنظرم دفاع از حق آزادي بيان نبود.بلكه بهانه مناسبي براي ميرحسين بود تا از قرنها سركوب حق اظهارنظر زن ايراني انتقاد كند.زني كه وقتي بعد از آن قرنها سركوب،مجالي براي بيان نظراتش و امكاني براي ورود به عرصه هاي مردانه و خشني مثل سياست را پيدا كرده،ممكن است مانند خانم رجبي تندي و عصبيتي هم داشته باشد كه بايد آن را تحمّل كرد.

به عبارتي آقاي موسوي معتقد است تحمل اين عصبيت و تندي اوليه،ارزش اين هدف بزرگتر را دارد كه زنان در صحنه هاي مهم و سرنوشت ساز جامعه حضور داشته باشند و باقي بمانند.اين جوابيه ميرحسين ،دفاع از آزادي حضور زنان بود نه الزاما" دفاع از آزادي بيان.و بنظرم از اين ديدگاه،اقدام بجايي بود. اميدوارم دوستان عزيز بجاي واكنش منفي به اين جوابيه، از اين زاويه هم به اقدام ميرحسين موسوي نگاه كنند.

بخشي از خشونت دنياي سياست ما،ناشي از «مردانه بودن» آن است و حضور زنان،ميتواند به لطافت و مدارا و تساهل بيشتر در اين فضاي خشن بيانجامد.ميرحسين موسوي با اين ريسك و شوك، به نقش مؤثر حضور زنان خدمت ارزنده اي كرد كه در دراز مدت آثارش را بهتر ميتوان ديد.اين شوك «سازنده» است.شك نكنيد.

لينك: امروز بخش تازه «اصلاحگري از خويش/3» را نوشتم ولي ناگزیر به حياط خلوت منتقلش كردم.براي خواندن آن با تيتر«قلم موي نامرئي»استكبار! به حياط خلوتمان یک سري بزنيد!


مطالب قبلی:کوبایی ها!به حیوانات غذا ندهید! *ویکیپدیای نامزدهای انتخاباتیبرگه های رای را نخورید! 

مطلب امروز حياط خلوت:شما چقدر پول داريد؟چقدر قدرت؟

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 21 فروردین1388|14:2| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |

کوبایی ها! به حيوانات غذا ندهيد!

در دهه شصت، قبل از انقلاب كوبا،در پاركها و باغ وحشهاي هاوانا اين عبارت را نوشته بودند:«لطفا" به حيوانات غذا ندهيد

در دهه هفتاد و بعد از انقلاب كوبا، تابلوهاي پاركها را تغيير دادند و نوشتند:«لطفا" غذاي حيوانات را نخوريد

چندسال بعد بازهم تابلوها را تغيير دادند و نوشتند:«ايهاالناس! مار و تمساح و عقرب خوردني نيستند! لطفا" حيوانات بيچاره را نخوريد»!

حالا چندسالي هست كه كوبا ديگر باغ وحش ندارد!

پي نوشت: اين چندخط را با موبايل نوشتم و روي وبلاگ گذاشتم.براي همين هم تفصيل و پي نوشت ندارد!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 20 فروردین1388|16:34| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

آگهی!: مطلب «برگه هاي رأي را نخوريد!» را اینجا بخوانید!


«ويكيپدياي» نامزدهاي انتخاباتي!

«پرسش» بجاي «ديباچه»!: چند روز قبل در مطلبي با عنوان «هميشه پاي زندگيمان در ميان است» پرسيدم واقعا" براي «تحقيق»درباره خواستگار دخترتان يا داماد آينده تان چقدر وقت مي گذاريد؟ براي اينكه «حاصل عمرتان» را بدست كسي بسپاريد،چقدر زمان مي گذاريد؟چقدر «پرس و جو» مي كنيد؟ و نوشتم كه حالا «چند خواستگار» براي اداره كشور پشت در ايستاده اند و كمتر از سه ماه وقت براي پرس و جو داريد! ... حال « چه بايد كرد»؟ و چگونه ميتوان «خواستگاران مملكتداري» را بيشتر و بهتر شناخت و سنجيده تر تصميم گرفت؟

«پيشنهاد باز» بجاي «متن»!: بعد از جستجوي مختصري در گوگل،مي بينيم كه در انتخابات اخير آمريكا چندين ديتابيس(پايگاه اطلاعاتي) ، توسط سازمانهاي تحقيقاتي «بيطرف» و نهادهاي پژوهشي «مستقل» تشكيل شدند و بخش زيادي از بار«روشنگري» مردم آمريكا را به دوش كشيدند.نتيجه كار هم بسيار چشمگير بود! اوباما نسبت به مك كين،گزينه فوق العاده اما كم اقبالي بود كه تنها با شناساندن موفقيت آميز او به عامه مردم،انتخاب غيرمنتظره اش ممكن شد.اين «انتخاب»، حاصل«شناخت دقيق» و بر مبناي «داده هاي درست»بود.كاري كه در هر جامعه اي«وظيفه اصلي محققان» و «روزنامه نگاران مستقل » است.

با الهام از آن حركت حرفه اي،يك پيشنهاد اين است(اولين بار اين پيشنهاد را دوست مطبوعاتي خوش قريحه و خلاق، نيك آهنگ كوثر در وبلاگش مطرح كرد) كه در محيط اينترنت،يك ديتابيس و «پايگاه جمع آوري اطلاعات مستند» براي تمامي نامزدهاي رياست جمهوري ايجاد شود تا «حداقلهايي از اطلاعات موجود و مستند» درباره هركدام از كانديداها در آنجا «مجتمع» شوند و « براي عموم مردم قابل دسترسي » باشند.پايگاهي براي جمع آوري داده هاي «درست و بيطرفانه» درباره «همه نامزدها» و با «امانت داري كامل و مساوات»:«جمع آوري و ارائه داده هاي صحيح و بيطرفانه به مردم براي انتخاب برتر».

بديهي است چنين سايتي براي «مرجع» و دائره المعارف شدن، بايد اطلاعاتش درباره اشخاص (نامزدهاي انتخاباتي) كاملا" «مستند«،»سالم» و «پالوده» باشد و از صافي «حقيقت» گذر كنند.داده ها بايد از هرگونه غرض ورزي،داوري،يكسويه نگري و افترا و اطلاعات حدس  و گماني و انگيزه خواني هاي بي ثمر و امثال اينها مبرا باشد و مستنداتش بايد از تمامي شائبه ها« پالايش» شوند.هرچه گرايش اين سايت به سوي «بيطرفي و صحت مدارك واستنادها» باشد، داده هايش براي استفاده مردم «قابل اطمينان تر» خواهد بود. بنابراين؛هر مطلبي كه «جهت گيري سياسي» به نفع يا زيان جناح و فرد خاصي داشته باشد،تيشه اي است كه بر ريشه اين كار كه بايد صبغه «تحقيقاتي» آن بر همه صبغه هاي ديگرش منجمله صبغه «سياسي» اش بچربد،وارد خواهد كرد.

از طرفي مهم نيست چه تعداد نامزد مشهور يا گمنام در عرصه انتخابات رياست جمهوري دهم باقي بماند.مهم اين است كه براي هر كدام از نامزدها، يك «پوشه جداگانه» ايجاد شود.اين فايلها، منابع مستند بسيار مفيدي حتي براي دوره هاي بعد يا مقاطع ديگر مانند نقد عملكرد رئيس جمهوري بعدي بر اساس شعارها و سخنان انتخاباتيش خواهد بود و مردم با شناخت بيشتري به گزينش مسئولان كشور و نقد عملكردشان مي پردازند.پس «تبعيض» هم بين نامزدهاي مشهور و گمنام روا نيست و مناصفه و مساوات را حداقل در «كميت» داده هاي مربوط به همه نامزدهاي محترم بايد مراعات كرد.

اميدوارم چنين كاري،در فضايي بدون «تنش هاي گمراه كننده باندي و سياسي»،و با روشي «صد در صد تحقيقاتي» صورت گيرد و نتيجه اش به «تصميم بهتر مردم » كمك كند! همچنين لازم است خود نامزدهاي محترم و همه آگاهان در تكميل «داده ها» آستين بالا بزنند و اينچنين در ايجاد يك «ويكيپدياي» كوچك براي شناخت درست و بي شائبه همه كانديداها مشاركت نمايند.اگر اين كار تحقيقاتي،چنان«جامع و بيطرفانه» انجام شود كه مردم،بتوانند از مندرجات آن استفاده و به مطالبش «اعتماد» كنند،ميتوان اميدوار بود كه دولت و مسئولان هم براي ايجاد و تقويت چنين پايگاه مفيدي،«تحمل و همكاري لازم» را از خود نشان دهند و با در اختيار گذاشتن مستنداتي كه انتشارشان «بلامانع» است،به غناي محتويات آن بيافزايند.

متأسفانه امروزه در تعداد محدودي از روزنامه نگاران،كه از «باندبازيهاي» اينطرفي و آنطرفي مطبوعاتي، دلزده و خسته اند، دغدغه  انجام كارهايي «حرفه اي» به معناي دقيق آن يعني «اطلاع رساني بيطرفانه» باقي مانده است.شايد بتوان با يك چنين كاري،به احياي مقام و شأن حقيقي روزنامه نگاري پرداخت كه بسيار بالاتر از جايگاه سخيف فعلي و «سفارشي نويسي» در «برخي» مطبوعات ماست.اينگونه مي توان بخشي از دِين خود را به اين حرفه مظلوم ادا نمود.

«قانون طلايي» بجاي «پي نوشت»!: «قانون طلايي» سهامداري محققان و روزنامه نگاران «مستقل» در اين ويكيپدياي انتخاباتي،بايد «بيطرفي و انصاف و مساوات» در جمع آوري مستندات باشد و اينكه همه مستندات موجود را فارغ از جهت گيري سياسي خاصي،«امانتدارانه» به مردم عرضه كنند.هر كسي اين «تعهد» را دارد از هر گرايش و تفكري،مي تواند اينچنين به نقش حرفه اي خود عمل كند.اين ويكيپدياي انتخاباتي «سود سهام» خود را در «فرداي روشني» خواهد داد كه مردم از انتخابشان «راضي» و از عملكرد دولت منتخبشان «خرسند» باشند و از مواهب انتخاب درست خود لذت ببرند. و چه «سودي» بالاتر از اين؟

توضيح: اين مطلب در سايت خبري گويانيوز هم منتشر شده است.


برگه هاي رأي را نخوريد! /فرصت نوشتن

راستي!مهرن مديري كدومشون بود؟/حیاط خلوت

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 19 فروردین1388|14:19| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |

اصلاحگري از خويش/2

پَــرهايي را كه باد مي بَرد!

بهانه: ديروز در اخبار خواندم كه در يك كشور عربي،عده اي با تحريك نوشته هاي يك روزنامه نگار،خانه اي را آتش زده اند و 4 نفر را كشته اند.

سئوال: اگر آن روزنامه نگار بعد از انتشار نوشته اش،مي فهميد در نوشتن و داوريش اشتباه كرده،چگونه مي توانسته از تاثيراتش بر آن عده جلوگيري كند و از قتل آن 4 نفر جلوگيري كند؟

يك آزمايش: بالشی از پر را به پشت بام ببريد و با چاقويي بدريد.باد كه پرها را برد، باراني از پرهاي شناور در هوا را تماشا كنيد.آيا مي توانيد همه پرها را كه اكنون در سطح آسمان و زمين پراكنده اند،جمع كنيد و دوباره در بالش جاي دهيد؟آن روزنامه نگار براي جلوگيري از تاثيرات نوشته اش بعد از انتشار، بايد كاري ميكرده شبيه به اين.آیا چنین کاری٬ ممکن هست؟

و حالا؛متن: ما براي چه مي نويسيم؟ براي روشنگري؟ براي رسيدن به دنيايي بهتر؟ يا براي پولي كه بابت نوشته ها از روزنامه ميگيريم؟ بنظرم هر نويسنده اي(حرفه اي يا تازه كار) اين سئوال را گهگاه از خود مي پرسد كه من براي چه مي نويسم؟آنها كه از نوشتن،پول در مي آورند،مي گويند اين ممر درآمد ماست و براي امرارمعاش مي نويسيم.اما آنها كه در تريبونهاي رايگاني مانند وبلاگ مطلب مي نويسند و گاهي ساعتها براي آن وقت تحقيق و نگارش و ويرايش صرف مي كنند،گاه از خود سئوال مي كنند براي چه مي نويسيم؟براي چه خود و نزديكانمان را در معرض سختي ها و تبعات و عوارض نوشتن قرار مي دهيم؟ چرا اين نوع نوشتن را كه «روشنگري» و «تحليلگري» است انتخاب كرده ايم؟

برخي دوستان خوش قلم من،انتخابشان اين است كه سختيهاي بسيار مادي و امنيت جاني را به جان بخرند،و عملا" از اين نوشتنها پولي در نمي آورند. چرا؟ چرا بجاي روشنگري مردم و ارتقاي آگاهيهاي عمومي،به كسب درآمد از قلمشان مبادرت نمي كنند؟ ميدانم.مي گوييد اصل همين است كه اينها مي كنند.قاعده همين است.مي گوييد بايد سئوالم را معكوس مي پرسيدم.يعني بايد بپرسم چرا برخي از دوستان ما،حداقل در كنار پولي كه از قلم خود درمي آورند،كمي هم از قلم خود به رايگان براي ارتقاي فهم و دانش عمومي خرج نمي كنند و چرا گاهي هم به رايگان نمي نويسند؟ اينطور نپرسيدم چون متأسفانه آنقدر اين كار يعني تجارت با قلم مرسوم شده كه حالا ديگر قاعده اش همين است! حالا نويسندگاني كه بي چشمداشت مالي،از وقت و عمر خود مي گذرند تا چيزي بنويسند كه قدمي مردم را به سوي تعالي سوق دهند،چنان در استثناء و اقليت قرار دارند كه جاي آن قاعده و استثناء عوض شده است.

با ين حال،چه در ميان كساني كه از تريبونهاي رايگان مثل وبلاگها به رايگان مطلب مي نويسند و چه در ميان كساني كه در مقابل گرفتن پول مطلب مي نويسند،هستند عده اي كه هيچ توجهي به مسئوليتهاي قلم خود ندارند و نه تنها براي روشنگري يا ارتقاي فهم جامعه تلاشي نمي كنند،بلكه به آن صدمات وحشتناكي مي زنند. عقده گشايي مي كنند. افترا مي زنند و بدترين سوءاستفاده ها را از قلم خود مي كنند و عملا" تيشه به ريشه فهم عمومي مردم مي زنند. كمترين انتظار از نويسندگان،چه كساني كه با قلم خود كسب درآمد مي كنند چه آنان كه به رايگان مي نويسند،ميتواند اين باشد كه لااقل طوري ننويسند كه حاصل كارشان به سردرگمي افكار عمومي و كُندي و گيجي اذهان مردم و ابتذال منتهي شود.

به هر حال،معضلاتي كه امروز دامن جامعه ما را گرفته،مثل سردي روابط خانواده ها،طلاق،دختران فراري، اعتياد، بيخيالي،بدگماني، بي مرامي و نظاير اينها، ناشي از ساختمان فرهنگ عمومي جامعه است كه سالها قبل و به اشتباه و توسط قلمهاي غيرمسئول بنا شده و حالا تبعاتش دامان مارا گرفته است.

قلم خود را مسئول و پايبند كنيم.هرچه مي نويسيم را يكبار از زاويه تأثيراتش بر فهم عمومي و فرهنگ جامعه بخوانيم و ويرايش كنيم،بعد بدست انتشارش بسپاريم. اين اصلاحگري از خويش،براي خيلي از ما قلم بدستان،يك اصلاح اورژانسي است.

پي نوشت:نوشته هاي ما در دنياي مجازي،مثل بالشي از پَر است كه آن را روي پشت بامي بشكافيم و بادي شديد،تمامي پَرها را به هرسويي ببرد.گاهي ما براي اصلاح آثار منفي چيزي كه مي نويسيم و در وبلاگ منتشر مي كنيم،بايد پَرها را يك به يك از شهر جمع كنيم.اين كار شدني و ممكن است؟ از تأثيرات نوشته هاي خود، حتي بر يك نفر،غفلت نكنيم.

اشاره:قضيه پرها را از فيلم شاهكار «شك» استعاره گرفته ام.


لينك پيشنهادي: به حياط خلوت سر بزنيد.اگر به فوتبال و جادوگر آن «مارادونا» علاقه داريد٬لابد میدانید که شاگردان او در تيم ملي آرژانتين، شش بر يك از تيم ملي بوليوي باختند، ولي هيچكس تقصير اين «كار جمعي» را به گردن «يك نفر» نينداخت!اينجا بخوانيدش.

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 15 فروردین1388|7:46| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |

«...ترين» هاي «فرصت نوشتن»

در سال 1387!

پيش نوشت: يك خبر تازه! «نوفرست ها» به وبلاگ افزوده شد.«نوفرستها» فهرست سايتها و وبلاگهايي است كه خوانندگان خود را با لينك به «فرصت نوشتن» ارجاع مي دهند.نوفرستها در كادر سمت راست وبلاگ قرار دارد و  به ترتيب لينكها و ارجاع ها،ليست و به روز مي شوند.ضمنا" عكس تازه وبلاگ،حاصل لطف «مونا خانم» خواننده اي است كه وقت گذاشته و عكس قبلي را هنرمندانه تغيير داده و به عنوان عيدانه برايم ارسال فرموده است.دستش مريزاد.اين را بايد مي گفتم تا تشكري باشد از لطف ايشان و تأكيد بر اينكه خودمان از اين هنرها نداريم!

 ليستي از مطالب سال 1387 را بر اساس آمار خوانندگان،شمار بازديدها،واكنشها و تبعات ديگر از نگاه خودم،دستچين كرده ام و بعنوان «ترين ها» معرفي ميكنم!چه کسی فرموده اشكالي دارد گاهي ما هم براي خودمان به شيوه نشريات بازارگرمي كنيم و «ترین»هایمان را سرسال اعلان کنیم؟

قبل از همه!: بدترين مطلب زمان ننوشتن! - یکشنبه پنجم آبان 1387(توضيحش را در بخش ديدگاهها(كامنت) گفته ام.)

ü      كاربردي ترين توصيه: يك تجربه :«فهرست شخصي»!- سه شنبه ششم فروردین 1387

ü        بهترين تقاضايي كه امسال نشانه هاي وقوع آن به چشم مي خورد: مثلث هاشمي،خاتمي، كروبي؛ اين بار براي مردم! - دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

ü      واقعي ترين پيش بيني سيزده بدري(!) كه در آخرين روزهاي اسفند سال 87 بالاخره به وقوع پيوست: آقاي خاتمي وارد كارزار شد. - سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

ü      بهترين كلوزآپ از ديد خوانندگان كه ادامه نيافت!: خیره به ابطحی!(واکنش به کلوزآپ) - شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

ü        عيني ترين تحليل از طبقه بندي جناح اصلاح طلب: نخبه كشي اصلاح طلبانه!!(تقسيم بندي گروههاي اصلاح طلب) - یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

ü        پيشنهادي كه شايد مي توانست روند امور را بهبود دهد؛تقاضا از خاتمي براي انحلال جبهه مشاركت: نامه سرگشاده به سيد محمد خاتمي - سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

ü        عيني ترين تحليل از طبقه بندي جناح اصولگرايان: «ركورد شكني اصولگرايانه!»( تقسيم بندي گروههاي اصولگرا) - یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

ü        يك پيش بيني نه چندان دور از واقعيت: پارلمان آنلاين! - سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

ü        بهترين عيب يابي كه باز مرتفع نشد: اتاق متروك! - سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

ü        تلخ ترين: پیش فروش جسم! - دوشنبه ششم خرداد 1387

ü        مؤثرترين مطلبي كه اثرش را در انتقادهاي علماي محترم نشان داد: نوبت همدلی مراجع تقلید با مردم - دوشنبه بیستم خرداد 1387

ü      مناسبترين پيشنهادي كه باز هم از آن غفلت شد: تغيير همه جانبه قانون انتخابات ضروري است! - پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

ü      تلخ ترين نقد از هياهوي بسيار «مشاركت» براي هيچ!: باخت دوباره «اقليّت قوي»مجلس! - پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

ü      ضروري ترين اقدام براي جداسازي«حرفه اي»:تفاوت خبرنگار با تحلیلگر و کنشگر! - شنبه نوزدهم مرداد 1387

ü      پرطرفدارترين نقد اصلاح طلبان!: از «معجزات سكوت» اصلاح طلبان! - شنبه دوم شهریور 1387

ü      نزديك ترين پيشداوري از احتمال نامزدي آقاي خاتمي: شروطي براي نيامدن! - چهارشنبه هفدهم مهر 1387

ü      بهترين تحليل از ناكارآمدي روشهاي تبليغاتي اصلاح طلبان: روشهاي كسب محبوبيت اصلاح طلبان! - شنبه بیستم مهر 1387

ü        بهترين شعر از نگاه خوانندگان: اي دبستاني ترين احساس من! - شنبه سی ام آذر 1387

ü      پربيننده ترين نقد از نگاه آمار: كانون كم اثر حقوق بشر پلمپ شد! - دوشنبه دوم دی 1387

ü        تلخ ترين پيش بيني طنزانتخابات آينده !: عُمرا"! - دوشنبه نهم دی 1387

ü        جدي ترين چالش پيش رو: اگر ميرحسين بيايد... - سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

ü        «مناسب»ترين دفاع از آقاي خاتمي: «رسايي» عليه «رسايي»! - پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

ü        تلخترين پيش بيني درست!: «گامهاي لرزان» خاتمي،به پيروزي مي انجامد؟! - چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

ü        كاربردي ترين ترفندهاي انتخاباتي!: «رأي معكوس!»؛«رأي لج!» - سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

ü        تازه ترين اصطلاح سياسي!: «خودارضائي سياسي!» - یکشنبه چهارم اسفند 1387

ü        تازه ترين خاطره(!) سياسي: چشماتو ببند كور نشي! تا شفات بدم! - یکشنبه هجدهم اسفند 1387

ü        جديد ترين خبر محرمانه انتخاباتي: «عطّار» وارد فعاليتهاي انتخاباتي شد! - سه شنبه بیستم اسفند 1387

ü        پرطرفدارترين تحليل روز: پشت پرده هاي نامزدي ميرحسين! - جمعه بیست و سوم اسفند 1387

ü        تحقق پيش بيني «آقاي خاتمي وارد كارزار شد.!» اول سال87: اين «خاتميِ تازه» مي تواند! - سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

ü      و بالاخره: بهترين فهرست سريعي كه به تازگي به وبلاگها افزوده شده و آرشيو سريع  فرصت نوشتن را ايجاد كرده است.


پي نوشت: درباره «چه بايد كرد؟» كه در يادداشت قبلي هميشه پاي «زندگيمان» در ميان است! سئوال كرده ايد،ايده هايتان را بدهيد. بايد فضايي ايجاد كرد تا مردم شناخت درست و عادلانه اي از نامزدهايي داشته باشند كه قرار است چهار سال كشور را اداره كنند.روزنامه نگاران در اين باره وظيفه حرفه اي اطلاع رساني بيطرفانه و سالم را بر ذمه خود دارند.در اين باره فردا مطلبي درباره يك ايده عملي و ممكن و حرفه اي در همين باره خواهم نوشت.انشاءالله.

                                هميشه پاي «زندگيمان» در ميان است!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 9 فروردین1388|20:23| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

اصلاحگري از خويش/1

پيش نوشته: بنا دارم با شروع فصل تازه و سال نو،گهگاه بحثهاي كوتاهي با عنوان «اصلاحگري از خويش» را در اين وبلاگ با خوانندگان در ميان بگذارم.بحثهايي كه يك سرشان به «نوشتن» ربط دارد و يك سرشان به «اصلاحگري» ولي هر دو اين سرها،از روي خود ما عبور مي كنند.و اگر نتيجه بدهند نوعي «اصلاحگري از خويش» خواهند بود كه بنا و مبناي اصلاح در اجتماع ماست.


«صاحب قلم» خويش باش!

 «صاحب اين قلم» واژه ممتنع و سختي است.خيلي وقتها يك نويسنده براي گفتن از خود،بجاي «مَن مَن گفتن»خودش را اينگونه خطاب ميكند:«صاحب اين قلم» يعني كسي كه اختيار اين قلمي كه اين نوشته ها را مي نويسد دارد.يعني نويسنده. اما گاهي سئوال پيش مي آيد كه آيا من واقعا" و حقيقتا" صاحب قلم خود هستم؟ يعني «هرچه» ميخواهم يا حق ميدانم يا درست مي پندارم را بعنوان صاحب قلمم ميتوانم به قلم خود ديكته كنم تا بنويسدشان؟بنظرم خيلي وقتها ما «صاحب» قلم خود نيستيم.صاحب «انتظارات ديگران»از قلم خود هستيم.صاحب نوشتن چيزهايي هستيم كه ديگران از ما مي خواهند بنويسيم.و خيلي وقتها ما اصلا" صاحب چيزي هم نيستيم.يعني حتي گاهي ما صاحب خودمان هم نيستيم.چه برسد به اينكه صاحب قلممان باشيم.

همين كه چيزي از زير قلممان در ميرود،يا چيزي مي نويسيم كه با دانستن حقيقت،ناگزير از عذرخواهي يا تكذيب نوشته مان مي شويم،همين كه چيزي از زبانمان خارج مي شود و بعد براي راست و ريس كردنش،مجبور مي شويم دهها چيز راست و دروغ ديگر هم بگوييم و بنويسيم.(وتازه اين راست وريس كردن، در باوجدانها اتفاق مي افتد!) اينها ثابت مي كند كه ما خيلي از اوقات،مي نويسيم در حاليكه «صاحب» قلم خود نيستيم.نظر مي دهيم در حاليكه «صاحب نظر» خود نيستيم.پس چه ضرورتي دارد وقتي صاحب قلممان نيستيم،يا كاملا" صاحبِ اختيار آن نيستيم، خود را به عادت فرهيختگان و بزرگان ادبيات،«صاحب اين قلم!» بدانيم و معرفي كنيم در حاليكه نيستيم.مگر گفتن «من» يا «بنده» چه ايرادي دارد؟

گاهي خيلي از ما،حتي در پستوي ذهن و در خصوصي ترين دفترهاي پنهاني مان هم چيزهايي را كه واقعا" فكر مي كنيم يا معتقديم را نمي نويسيم و آنها را حتي تبديل به كلمه نمي كنيم، چون از يك «مبادا»ي بزرگ وحشت داريم.از اينكه مبادا روزگاري كسي دستش به اين دستنوشته هاي خصوصي برسد و ما را آنطور كه حقيقتا" فكر مي كرديم نه آنطور كه تظاهر مي كرديم،بشناسد و پته مان روي آب بيفتد.در حاليكه اگر شجاع(!) و صادق باشند،درست در صفحات همان دفترچه هاي مخفي(!) براستي صاحب قلم خود هستند!زيرا حقيقهاي ذهن خود را مي نگارند.

مي بينيد! خيلي از ما حتي در آن پستوهاي ناشناخته ذهنمان هم «صاحب اين قلم» نيستيم.چه رسد به وقتهايي كه در ملاء عام مي نويسيم و نوشته مان و قلممان هزاران صاحب پيدا و پنهان دارد. گاهي چنان يك «صاحب قلم» از خودش جدا ميفتد و از خويش دور مي شود و گاهي چنان رياكار مي شود كه اگر بعد از مدتي،مطلبي از گذشته و «به قلم» خودش بخواند،باور نمي كند آن نوشته،اصلا" «حاصل قلم!» خودش باشد!وقتي واقعيت چنين تلخ است،پس استفاده از عنوان آبرومندي مثل«صاحب اين قلم» برازنده خيلي از قلم بدستان نيست.كساني كه قلم را مي فروشند،اجاره ميدهند،به ساطوري براي سلاخي يا به نيشي براي زهرپاشي تبديل مي كنند و...

اصلاحگري را از خويش شروع ميكنم.اصلاح را بايد از خود شروع كنيم تا نتيجه بدهد.از امروز تمرين و تلاش ميكنم تنها اوقاتي به خودم نسبت «صاحب اين قلم» بدهم كه حقيقتا" صاحب و اختياردار قلم خود باشم.زماني كه چيزي را كه حقيقتا" فكر ميكنم درست است،تبديل به كلمه و نوشته كرده باشم.اين صرفا" اصلاح يك نكته ادبياتي نيست،اصلاح بخشي از جهان بيني و ديدگاه من است.


لينك پيشنهادي: در اين وانفساي بهار(!) چقدر دوست داريد «اصلاح طلبان» و «اصولگرايان» را بشناسيد؟ منظورم شناختن طبقه هاي مختلف اين دو جناح است؟ اگر ميل شما آنقدرها هست كه بابتش روي چيزي كليك كنيد(!)برويد و براي شناختن اصلاح طلبان عزيز اينجا و براي شناختن اصولگرايان معزز اينجا را بخوانيد! اگرهم بابت هواي خلسه آور بهار،مثل من حتي حال كليك كردن هم نداريد كه بي خيالش!بالاخره يه طوري مي شود ديگر!
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 6 فروردین1388|18:39| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

دم عيد!

كساني كه كليدواژه غیرسیاسی خاصی (اینجا مثالی مستند میزنم) مثل واژه «خودارضايي» را (بهر دليلي!) در گوگل سرچ کرده باشند،مي بينند كه گوگل در ميان صدها سايت پزشكي و جنسي، بطور اتفاقي وبلاگ «فرصت نوشتن»(!) و مطلب «خودارضايي سياسي!» را هم معرفي مي كند!! تعدادي از اين اشخاص،(لابد) از سر كنجكاوي به اين وبلاگ مي آيند و مطلب را مي خوانند يا نمي خوانند.اين نتيجه را در سيستم آمارگيري و آناليز خوانندگان وبلاگ ديده ام.يعني درگاه ورودي برخي خوانندگان كه از گوگل مي آيند،سرچ كلمه اي هست كه گفتم.

بعد يك مقايسه آماري ميكنم و مي بينم تعداد كساني كه از سر تصادف و بجاي پيدا كردن جواب جستجوي جنسي يا پزشكي شان در گوگل،به يك وبلاگ سياسي آمده اند،«چندبرابر» تعداد كساني است كه در گوگل،كليدواژه هاي سياسي زده اند و آگاهانه و براي خواندن مطلبي درباره مسائل سياسي كشورشان از وبلاگ «فرصت نوشتن» ديدن مي كنند! حالا چرا اين دم عيدي دارم اين حرفها را ميگويم؟ نمی دانم!

ما مردم ديدنيم نه خواندن.مردمان گفتنيم نه نوشتن.ترجيح مي دهيم فيلم و تلويزيون ببينيم تا كتابي بخوانيم.دوست داريم حرفمان را نقدا" به طرفمان بگوييم تا اينكه نامه اي بنويسيم و منظورمان را پخته تر بيان كنيم.با اين حال،حتي در همين ديدن و گفتنها،(بجاي خواندن و نوشتنها) اگر اهل دقت و توجه مي بوديم و محصولات خوب و سالمي انتخاب مي كرديم،اي بسا شمار مشكلاتي كه داريم كمتر از اين مي بود.اگر اهل ديدن و خواندن هر «مطلب زرد» و بي اهميتي نباشيم و وقتمان را براي آنها تلف نكنيم،اگر به خودمان و وقتمان ارزش بدهيم،و هر چيز مزخرفي را به ذهنمان راه ندهيم،ضرر كمتري مي كنيم.


پی نوشت!: وقتي تعداد «چيز» در جملاتي كه مي گويي و مي نويسي،كم شد يا تمام شد،.آن وقت معنا و جايگاه هر كلمه را شناخته اي و بجايش «چيز چيز» بكار نميبري! شك نكن كه يك نويسنده بالقوه شده اي.اين بهانه كوچك را سبب خوشحالي بزرگي كن.

عيد ديدني!: سايت خوابگرد تعداد زيادي داستان و رمان هاي خواندني را به خوانندگانش عرضه كرده.اگر در ايام عيد اهل خواندن هستيد،برويد و داستانهاي عالي را آنجا بخوانيد.اما هوايي نشويد و همانجا اطراق نكنيد.بعد از عيد ديدني برگرديد همين جا!

دعای عید: در لحظه تحويل سال،دعا مي كنم هيچكس براي بيان نظرش،مجازات نشود.و هيچكس هم نظري ندهد كه اگر به خودش بگويي،نتواند يا نخواهد انجامش بدهد.براي خود و ديگران از خدا «انصاف» مي طلبم كه كليد آزادي است.دعايم را ميكنم حتي اگر به دعاي گربه سياهي مثل من،باراني نبارد!آسمان بي انتها را عشق است!

افزونه!: از شب عيد، خوره ي خبر هولناك مرگ يك جوان وبلاگنويس در زندان اوين،به جانم افتاده و ولم نمي كند.خبر جگرسوزي كه كام تلخم را تلختر از قبل كرده و سالي را كه از اول هم بنا نداشتم تحويلش بگيرم،با بدحالي تحويل كرده است! نميدانم جواني «اميدرضا ميرصيافي» جگرم را سوزاند، يا تجسم حالي كه ميدانم پدر و مادرش دارند؟ يا ناكامي اش؟ يا تقارن مرگش با ايام شاد عيد؟ نمي دانم. (مطلب اكبر اعلمي را درباره مرگ اين جوان بخوانيد).

هرچه هست،اين خبر هم بهانه ديگري شده تا روزهايم ابري باشند.كاش خورشيدي بدمد و نوري از مرحمت او بر ما بپاشد.يكسان و بي دريغ...در اين چند روز تلخ آغاز سال نو،بيشتر از همه ي عمرم، با حضور قلب و با درد بيشتري اين دعا را تكرار كرده ام.«اللهم عجل لوليك الفرج»

و ديگر...: عيدتان مبارك و دلتان سبز.


بخوانید:

بعد از انصراف از نامزدی: این خاتمی تازه می تواند!

پشت پرده هاي نامزدي ميرحسين!

«رياضيات» ميرحسين،«تمديد» احمدي نژاد را محال كرده!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 30 اسفند1387|12:33| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

قبل التحرير:نوشته زير بخشي از نامه ام برای يك دوست خوش قريحه نوشتم و با اجازه او منتشرش ميكنم.خواندنش ميتواند براي ساير دوستان اين وبلاگ هم مفيد باشد.نوشته اي است در مدح «نوشتن».


جادوي «نوشتن» را يكبار تجربه كنيد!

گاهي زندگي ما دچار روزمره گي مي شود و شبيه سوار شدن روي ترن هوايي است.بالا رفتنهاي آروم و سختي دارد.شيرجه زدنهاي تندي دارد كه نفستان را  ميبرد! و پيچ و تاب خوردنهايي كه سرتان گيج ميرود.در هر لحظه اين زندگي، فقط ميشود يك جايي از اين شهربازي بزرگ،يعني دنيا را ديد.اگر دوربين دستت باشد و بخواهي عكس بگيري فقط يك قاب در هر لحظه ميتواني ثبت كني كه با قاب بعدي شباهتي ندارد و فقط يك منظرگاه از اين شهربازي شلوغ است!هيچ لحظه زندگي شبيه لحظه  قبل و بعدش نيست.همينطور احساس هيچ ثانيه اي، مثل احساسي كه ثانيه اي قبل داشتيم نيست و طبيعتا" مثل احساس لحظه ي بعد هم نخواهد بود.«نوشتن» ميتواند احساس هر يك قابي را كه تجربه كرديم،به احساس قاب بعدي پيوند بزند و زنجيره اي از قابهاي ديده شده و تجربه شده ي ما را توصيف كند.

نوشتن تنها امكان ارزان و ساده اي است كه ميتوانيم داشته باشيم براي اينكه ديده ها و شنيده هايمان را از اين اوج و فرودهاي بي انتها، براي خودمان يا براي ديگران ثبت كنيم.نوشتن به ما ضمنا" اين امكان بي بديل را ميدهد كه داشته هاي «ثابت» و «هويتي» جهان خودمان را كه بيرون از اين ترن (وراي اين روزمره گي ها) روي زمين داريم،به خاطر بسپاريم و از يادشان نبريم.به يادمان مي آورد كه جدا از اين فراز و فرودها و هيجانها و شادي و غمها،(آن پايين،بيرون از هياهوي اين ترن هوايي) چه گوهرهاي حقيقي داريم و كه هستيم. فقط هنر اين امكان را به بشر ميدهد.و در اينجا؛‌هنر ِنوشتن.

نوشته ي تو ميتواند برشي باشد از عصر يك روز خيلي ساده،يك آشنايي ساده،يك نگاه ساده، يك تجربه و فهم تازه، كه وقتي در قالب كلمه ها ريخته مي شوند،نوشته ات از آن اتفاق ساده براي تو « يك رخداد خاص» مي سازد.صدها روز ديگر را گذرانده اي بي آنكه جزيياتشان اينقدر دقيق به خاطرت مانده باشند،روزها آمده و رفته اند و چيزي جز يك خاطره مبهم از آنها در ذهنت باقي نمانده است. بارها يك اشتباه را تكرار كرده اي چون بار قبل را جايي در خاطرت ثبت نكرده بودي.بارها از يك سوراخ توسط مارها گزيده شده اي ولي نوشتن به تو مي آموزد نشاني لانه مارهاي سمي زندگي را به ياد داشته باشي و ديگر از آنها آسيبي نبيني.خواهي ديد به لطف كلمات و نوشتن هر روز در زندگيت يك جادو رخ ميدهد.

سعي كن با نوشتن، از هر روز ساده براي خودت يك روز خاص بسازي.به زودي خواهي ديد نوشتن موهبتي بزرگ است كه باعث مي شود هر روزت بهتر از قبل باشد.احساسات بهتري داشته باشي و تصميمات بهتري بگيري و «زندگي رو به جلويي » داشته باشي.خيلي بهتر از ايني كه الان داري.

براي شروع بدنبال بهانه يا «سوژه» نباشيد.اگر  براي من بنويسيد، از نوشته هاي شما ياد ميگيرم و همچنين سعي ميكنم ايرادهايش را بگويم.مي تواند اولين تلاشهايتان براي دوستي با كلمه ها، نوشتنتان براي من باشد.چون «كلمه، تنها دارائي من است...» بهر حالتي سعي كنيد جادوي نوشتن را براي يكبار تجربه كنيد.


پي نوشت!: ظاهرا" نوشته «عشق ناپاك» مورد توجه روزنامه كيهان قرار گرفته و در خبرهاي ويژه امروز شنبه نقلي از آن كرده است.

یک خبر: محمدرضاخباز مخبر کمیسیون اقتصادی مجلس گفته:بودجه ۸۸ دارای ایرادات اساسی و ریشه ای بود!

واكنش جالب: آقاي خاتمي درباره احتمال ترورش با بي تفاوتي جالب توجهي گفته:«در اوايل انقلاب هيچ كدام از مسوولان جمهوري اسلامي انتظار نداشتند سالم به خانه برگردند ، من آن دوران را پشت سر گذاشته‌ام؛ بنابراين 30 سال و زمان زيادي در عرصه بوديم و از قافله شهدا عقب مانديم. من نسبت به مساله ترور برنامه ندارم و آن را جدي نمي‌گيرم؛ اگر هم شد فداي سر شما!»

لينك پيشنهادي روز:اتاق متروک! را بخوانيد.هنوز دوستان اصلاح طلب به اين اتاق متروك سري نزده اند و اين اتاق متاسفانه همچنان متروكه است.

عكس روز: آقاي كروبي در اقدامي جالب از پشت ميله هاي دانشگاه با دانشجويان سخن گفت و به ممانعت مسئولان دانشگاه همدان وقعي ننهاد!

                                         نقل از اعتمادملي

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 17 اسفند1387|16:6| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

سخنان عجيب و قابل تأمل!

مردم دنيا احمدي نژاد را مي پرستند!

·         وزير محترم دفاع گفتند يک خانواده‌ای را من می‌شناسم که اينها نزديک بود کارشان به طلاق بکشد. وقتی ماهواره اميد پرتاب شد دو روز بعد اختلافاتشان حل شد. گفتند چطور؟ گفتند مشکلشان اين بود که پسرشان می‌خواست برود خارج درس بخواند پدر مخالف بود و مادر می‌گفت بايد برود. اين منشا اختلاف بود. وقتی که ماهواره اميد پرتاب شد پسرشان گفت من همينجا سربازی می‌روم و همين‌جا درس می‌خوانم. ديگر محيط برای درس خواندن آماده است.

·         آقای محرابيان را ايشان [احمدی‌نژاد] مامور کردند بروند ونزوئلا. آقای محرابيان نقل می‌کند ما آمديم تماس گرفتيم ونزوئلا ديديم هيچ کس نيست، هيچ اداره‌ای تلفن را بر نمی‌دارد. شب ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 11 اسفند1387|15:2| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

                    «مرتيكه ي مُحتاد!» محصول كيست؟

مدتها بود دنبال علت اين رفتار عمومي مردممون بودم كه چرا به محض اينكه ميخوان كسي رو بكوبن يا طرف رو بي آبرو كنن،نه ميذارن و نه برميدارن،بهش ميگن«مرتيكه ي معتاد!» يا بقول بعضيا:«مرتيكه ي مُحتاد!» تا اينكه ديدم مثل ساير اخلاقيات(!) اين اخلاق حسنه هم از بالا به پايين«چانه زني» شده! آقاي دكتر علي لاريجاني كه رئيس مجلس متفكر و فيلسوفي هم ....


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 2 اسفند1387|15:52| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

آخر خط...

                                         خودسوزي يك جانباز/ پارلمان نيوز

                               (اين عكس و خبر از  پارلمان نیوز منعكس شده است.)

امروز يك جانباز در مقابل مجلس شوراي اسلامي خود را به آتش كشيد. سوخت و با وضعيتي وخيم روانه بيمارستان شد.آيا زنده بماند آيا نماند! دلم گرفت.چه چيزي او را به اين بن بست كشانده؟چه آتشي بر زندگي امثال اوست كه چنين سوختني، علاج فروخواباندن آن است؟ ما را چه مي شود؟... از بيان شاملو كمك ميگيرم.اينها تصوير بيروني همان واقعيتهاي سياهي هستند كه زندگي ما را تلخ كرده.كه اگر بگوييم «زبان» را مي سوزانند و اگر نگوييم «مغز استخوان» را.اين عكس اما،حقيقتا" «دل» مرا سوزاند.شما را نميدانم؟


پي نوشت: بنابر آخرين آمارهای رسمی اعلام شده (در گوگل سرچ كنيد) تعداد کسانی که طی يک سال در كشور خودکشی موفق کرده اند، پنج درصد هزار نفر يا 3500 نفر بوده است.(اين فرد جزو اين آمار محاسبه نمي شود و خودكشي ناموفق به حساب مي آيد كه قطعا" رقمي بسيار بيشتر از موارد موفق دارد!)  مسوول کميته پيشگيری از خودکشی وزارت بهداشت معتقد است: « ۷۵ درصد از موارد خودکشی به خاطر مسائل فرهنگی و پيچيدگی های اجتماعی اعلام نمی شود». بنا بر اين به نظر می رسد تعداد اين افراد بيش از اينهاست و حدود 14000 نفر در سال خودكشي مي كنند.کارشناس اداره سلامت روان وزارت بهداشت هم گفته: « عمده ترين عامل شناخته شده در اين امر فقر، بيکاری، بحران ها و آسيب های اجتماعی و ناکارآمدی سيستم های حمايتی در سطح اجتماع است».

تكمله: ديشب(يكشنبه) كوثري نماينده تهران در مجلس هشتم به bbc فارسي گفت:«اين فرد جانباز نبوده!بلكه فردي معتاد و فاقد تعادل رواني بوده» اما انكار نكرد كه او يك «انسان» بوده كه به اين استيصال رسيده است.همينقدر كه «انسان بودنش»را انكار نكردند جاي شكر دارد!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 26 بهمن1387|14:45| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

امكان تازه اين وبلاگ

اشتراك «فرصت نوشتن» با فيدبرنر گوگل

 

اگر خواننده دائمي و پيگير اين وبلاگ هستيد با رفتن به اين آدرس (يا روي تصوير پايين،زير آمار وبلاگ،سمت چپ!روي آن كليك كنيد) ميتوانيد مطالب اين وبلاگ را با قالب سفید و خيلي سريعتر بخوانید. خواندن در قالب سفید در حقیقت یعنی شما مطالب وبلاگ را بدون استفاده از امکانات قالب و ظواهر پرحجم قالب بخوانید. برای همین طبیعی است که شما مطالب را سریعتر مي بينيد. این سریعتر خواندن گاهی با توجه به سرعت كم اینترنت من و شما تا چند لحظه هم طول نمی کشد و اين عاليست! به محض اينكه اين وبلاگ به روز شود و نوشته تازه اي روي وبلاگ بگذارم،شما از طریق فید خوان خود متوجه می شوید. لازم نیست شال و کلاه کنید و تا دم در وبلاگ بيايید و ببینید خبر تازه اي هست يا نیست!

فقط كافي است يك ايميل (GMAIL) در google داشته باشيد،ديگر از سرزدن وقت و بيوقت به اينجا براي اينكه ببينيد «فرصت نوشتن» به روز شده يا خير،معاف مي شويد.براي داشتن يك اكانت در GMAILبه اينجا برويد و خيلي ساده تر از ياهو ثبت نام كنيد. اگر هم مشترك جي ميل هستيد،همين حالااینجاكليك كنيد و مشتري(!) آنلاين «فرصت نوشتن» شويد!(بازارگرمي رو هال(!) كردين؟!)

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 24 بهمن1387|14:25| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

ما در كجاي اين جهان ايستاده ايم؟

{ ناگهان پاهايش در چيز چسبنده اي فرو رفتند و بناچار ايستاد.آرام شروع كرده بود به قدم زدن روي مسيري سبز و صيقلي و پيچ در پيچ كه بلندايش ادامه داشت تا دل جنگل.همينطور آهسته و خرامان پيش ميرفت و به چيزهاي بيربطي مي انديشيد. وقتي پاهايش در آن چيز چسبنده گير كردند، سعي كرد خود را از آن چيز چسبنده رها كند.ولي هرچه بيشتر تقلا كرد،چسبندگي پاهايش به زمين قوي تر ميشد. ناگهان صداي نزديك شدن كسي را شنيد.سر بلند كرد و هيبت درشت عنكبوت را مقابل خود ديد!

از ترس چشمانش را بست و لرزيد.در تار عنكبوت گرفتار آمده بود. دانست تا لحظاتي ديگر،كله ي كوچولويش زير دندانهاي عنكبوت،«قروچي» صدا خواهد كرد و بدنش منهدم خواهد شد!به خود ناسزا گفت كه چرا از راه رفتن روي آن علف بلند و زندگي در آن بيشه زار لذتي نبرده و به چيزهايي فكر كرده كه «مسئله»ي او نبوده اند؟ و بناچاردل به تقدير تلخش سپرد.عنكبوت گامي مانده تا به مورچه برسد،با خود غرولند كرد كه امروز هم بايد «غذاي رژيمي» بخورد! و با بي ميلي به سمت صيد لاغرش خزيد...}

«گوگل ارث» را از قدرت ديد 15هزار برابر ميبرم عقب به 10هزاربرابر.مورچه و عنكبوت روي آن علف پيچ در پيچ و كل آن درخت و جنگل، مي شوند به اندازه يك نقطه! باز ميبرم عقبتر.جنگلهاي آمازون مي شوند به اندازه يك لكه.حالا نيمي از كره زمين در «گوگل ارث» ديده ميشود.باز عقبتر ميبرم و تمامي كره زمين را در مانيتور كوچك روبرويم مي گنجانم.

لكه هاي سبز روي كره را مي شناسم؛همان جنگلهايي هستند كه آن مورچه و عنكبوت در آنند. لكه هاي سياه و سرخ را هم مي توانم تشخيص دهم؛كه بقاياي آدمخواري ما انسانهاست!در ميان اين لكه هاي سياه و سرخ،ميليونها انسان را مي بينم كه براي ميلياردها انسان ديگر، تار و دام گسترده اند تا رژيم غذايي خود را از نان و آب به خون تغيير دهند!

اما آن لكه هاي آبي ،گمانم درياهايي هستند كه روزي سرخي خون و سياهي كردار ما را از سيماي اين كره خاكي خواهند شست تا پالوده و پاك شود!تازه اگر بخت يار باشيم والا لكه هاي آبي، سيلاب و سونامي هاي ويرانگري مي شوند كه تمامي كره را نابود خواهند كرد! ما روی کدام رنگ و در کجای این جهان ایستاده ایم؟

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 14 بهمن1387|20:24| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

جيبِ هر ايراني!

خبر: رئيس‌جمهور ابراز اميداري كرد كه با كمك نمايندگان مجلس، قانون بودجه به نحوي شود كه در قالب يك دفترچه در جيب هر ايراني جاي بگيرد.

1-    اولا" كتاب قانون بودجه با همه ضخامتي كه داره، همين حالا هم در يك نوع خاصي(!) از جيبها جا مي شود!به جيب كوچولوي ما اقشار آسيب پذير نگاه نكنيد كه هميشه دنبال مدل «دفترچه اي» چيزا مي گرديم تا توش جا بشه.بعضي لباسها(!) هستند كه جيب داره از سينه تا زير زانو! يعني طرف براي اينكه چيزي از جيبش در بياره (كه البته معمولا" از اين جيبها چيزي درنميارن،فقط مي گيرن و توش ميذارن) بايد تا كمر خم بشه،آيا دستش به ته جيب برسه آيا نرسه! بنابراين نگران نباشيد همين حالا هم قانون بودجه توي جيب كساني كه بايد جا بشه،جا ميشه!

2-    در ثاني؛ اين پيشنهاد رئيس جمهوري كه «هر ايراني بايد يك دفترچه قانون بودجه بذاره جيبش...» هم جاي حرف داره ها.حساب كنيد يكي از ما «هر ايراني»ها مثلا" توي فشار جمعيت توي مترو داره جون ميده، توي فكرشم حساب صدتا قسط و اجاره خونه و حقوق عقب افتاده و بدبختيهاي ديگه رو داره ،اون وقت  دفترچه جيبي «قانون بودجه» از توي جيب كوچولوش زده بيرون!حالا فرض كنيد توي مترو و ميان اون فشار جمعيت،دفترچه رو از جيبش در بياره و بخواد بخونه. خداوكيلي تا برسه به مقصد، ميتونه حساب كنه «هفتصد هزار ميليارد تومان» چند تا صفر داره؟ تازه بتونه بشمره؛ خب كه چي بشه؟ فقط ممكنه از صفرهاي كمي كه حقوق خودش دارن،در مقابل اينهمه صفر قانون بودجه مملكت خجالت زده و شرمنده بشه.بعد هم تا برسه خونه،بنده خدا نه از فشار جمعيت مترو بلكه از غصّه دق كنه و تلف بشه!خب اين چه كاريه برادر من؟دفترچه ميخواي چاپ كني بدي دست مردم واسه چي؟

3-      سوما" اگه آقاي رئيس جمهوري ميخوان فكري براي «جيب» مردم بكنن،چرا ميخوان جيب «هر ايراني» رو با دفترچه و كاغذ و ارقام و اعداد پر كنن؟يعني چيز بهتري پيدا نميشه كه بذارين توي «جيب هر ايراني»؟

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 11 بهمن1387|17:42| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

ارتقاء نرم افزاري احمدي نژاد!

خبرگزاری «انتخاب»: احمدي نژاد:«من به زبان شوخی گفتم که از خدا خواسته ام اگر قرار است عمر بيشتری داشته باشم، به صورت ام پی تری (MP3) در اين ۴ سال خلاصه کند تا بتوانم بيشتر به مردم خدمت کنم.»

خدايا اگه خواستي دعاي ايشون رو مستجاب كني و عمر آقاي احمدي نژاد رو M.P.3 كني،لطفا" يه نسخه پشتيبان copy image هم از ايشون تهيه كن و بكش روي D.V.D واسه نسلهاي بعدي كه بتونن از خدمات ايشون بهره مند بشن و واسه خودشون يه احمدي نژاد داشته باشن. اصلا" فايلشو بذار روي اينترنت هركي خواست دانلودش كنه ببره بذاره جاي رئيس جمهور خودشون و حالشو ببرن! والله! ما كه بخيل نيستيم!

منتها دستورالعملupgrade   (يا ارتقاء) و به روز كردنشم واسه شون بنويس.چون آدم  به روز نشده يعني end وآخر دردسر!همين و الهي آمين!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 10 بهمن1387|11:49| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

مادر...

توي اين «فصل سرد»،فقط يه «خاطره ي گرم» ميتونه سرزنده و امیدوار نگهمون داره.و چي از خاطره ي «مادر» گرمتر؟ اين بخشيه از يه مطلب طولاني تر...

وقتی بالای سرش رسیدم،آروم خوابيده بود و با دستگاه تنفس ميكرد.با اين حال،آرامش چهره ش هیچ فرقی با اوقات دیگر نداشت جز اينکه لوله ای گوشه دهان و سرُمی به رگ دستش وصل كرده بودن.اون قدر آروم خوابیده بود که دوست داشتم بشينم و فقط ببينمش.دولا شدم و پیشونیش رو بوسیدم و انگشتاش رو گرفتم توي دستم.يه کمی وَرم داشتن.خانم دکتر گفت:« اين توّرم معمولا" از عوارض کُماست. مال سُدیم بالاي سرُمه.طبيعيه.»

اصلا" نفهميدم چي ميگه! ساعت از ده شب گذشته بود و یه راست خودمو از فرودگاه به بیمارستان رسونده بودم. با حساب خانم دكتر،حدود 60 ساعت ميشد که مادر به اغماء رفته بود. وقتي رسیدم، مانيتور بالاي سرش،ضربان قلبشو 50 تا نشون ميداد.دكتر گفت بايد حدود هشتاد و صد باشه اما چون توي كماست تعداد ضربانش پايينتره. دستا و پیشونیش رو بوسيدم.ولع داشتم براي بوسيدنشون.اشكم چكيد روي صورتش.روي خط كنار گونه اش.دستش يه كمي لرزيد.حس كردم حتي پشت پلکش هم يه کمی تکون خورد! يدفه ضربانش شدت گرفت و تا 95 رسید.حتم كردم همین حالاس که مادر بلند بشه و بشینه.اما ضربانش دوباره رفت پايين و روي همون 50 موند.دكتر گفت: «اين حالت طبيعيه

 چشمهای عسلی و زیباش نیمه باز بودن.مثه اينكه چشم براه بود. شايد چشم به راه بچه هاش؛كه مثل من هر كدوممون از گوشه اي و شهري مي اومديم.

مادرم جزو اون مادراي اصیلی بود که هيچوقت قدشون از قد بچه هاشون کوتاهتر نميشه،حتي اگه فشار روزگار، خیلی زود کمان بدن نازنینشون رو خمیده كرده باشه. از اون دسته مادرايی بود که صلابت و بزرگیشون،هميشگيه و هرگز ضعف پیری، چیزی از اُبهت و بزرگيشون كم نكرده.

همیشه دستش رو می دزدید و نمیذاشت اونو ببوسم. به اين حساسيت داشت.حتی این اواخر با همه سالخوردگی و ضعف بُنیه اش، چنان با تحکّم و قدرت دستشو می قاپید که حسرت بوسیدنش همیشه با من بود.می گفت:

« دوست ندارم دستبوس باشین.»

خم میشد و به جاش پیشانی ما رو می بوسید و میگفت:

«دست هیچ بنده خدايی رو نبوسید!دستبوس خود خدا باشين.»

خيلي بچه بودم كه بهش جواب دادم:

ـ« دست تو ، مثه دستاي خداست.»

خندید و لبی گزید و گفت:«استغفرالله».هيچوقت نذاشت دستاي خدا رو ببوسيم.

حتّی زمانی که بزرگ شدم و قد و هيكلم به ظاهر چند وجبی از مادر بلندتر شده بود، باز هم حس ميكردم از مادر كوتاهترم! و اون باید برای بوسیدن پیشانیم خم میشد. انگار بزرگی و هیمنه مادر چیزی فراتر از سانتی متر و قد و اندازه های طبیعی بشری بود.من هنوز باید برای بوسیدن دستاش،خودم رو به بالا می کشیدم تا شايد برای این بوسه،بلندتر و لایق تر بشم. هميشه باور دارم حتي اگه به بالاترين قله ها و موفقيتها برسيم حقارتمون پيش «مادر»، تمامی نداره...

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در سه شنبه 8 بهمن1387|14:54| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

اي دبستاني ترين احساس من!

اين شعر زيبا از طريق ايميل يك دوست بدستم رسيد.خيلي خيلي متاسفم كه نام شاعرش را نميدانم.در اين شنبه سرد يلدايي،اين شعر تقديم تو و همه كساني كه هنوز احساسات دبستاني را در دل خود زنده نگه داشته اند.

اولین روز دبستان بازگرد
 
کودکی ها! شاد و خندان باز گرد
 
باز گرد ای خاطرات کودکی
 
بر سوار اسب های چوبکی
 
خاطرات کودکی زیباترند
 
یادگاران کهن مانا ترند
 
درسهای سال اول ساده بود
 
آب را بابا به سارا داده بود
 
درس پند آموز روباه و خروس
 
روبه مکار و دزد و چاپلوس
 
روز مهمانی کوکب خانم است
 
سفره پر از بوی نان گندم است 
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید 
تا درون نیمکت جا می شدیم
 
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
 
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
 
یک تراش سرخ لاکی داشتیم 
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
 
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود 
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید 
همکلاسیهای درد و رنج و کار 

بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد 
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم 
یاد آن آموزگار ساده پوش 

یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 30 آذر1387|13:45| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

هنر «اعتراف كردن»!

شايد خيلي ها ندونن كه «سخت ترين كار توي دنيا» چيه؟ مثل قضيه «بدترين درد»! شايد آدمها بسته به موقعيت خودشون،به تو بگن وضعيتي كه «الان درگيرش هستن»،سخت ترين موقعيت و كار دنياست! مثل وقتي كه دندون درد داريم و ميگيم «بدترين درد دنيا دندون درده» و اگه روز ديگري، اسهال و دل پيچه بگيريم، ميگيم: «بدترين درد همينه!دل درد!»

حالا يه كمي فكر كن! اون اطراف چندتا آدمو مي شناسي كه ساده و راحت بتونن «اعتراف» كنن؟ بتونن «اقرار» كنن؟ آدمايي رو منظورمه كه شجاعت داشته باشن و بتونن درپوش آبروداري رو از روي مسائلشون بردارن و اصل واقعيت رو عرضه كنن؟ چند تا آدمو مي شناسي كه بتونن راحت اعتراف كنن به چيزايي كه واقعا" هستن! اعتراف كنن به كم و كاستيها و ضعفهايي كه دارن؟ نه اينكه روياهايي رو بگن كه قرار بوده داشته باشن؟ چندتا آدمو مي شناسي كه اعتراف كنن به علاقه ها و احساسهايي كه ته قلبشون دارن و سالها كتمان و پنهانش كردن؟ چندتا آدمو مي شناسي كه اعتراف كنن به كاراي زشت و گناهاني كه يه موقعي كردن و هميشه مخفيشون كردن؟ اعتراف كنن به موقعيتهايي كه ميخواستن اما پيش اومده و شده و اعتراف كنن به وضعيتي كه الان دارن ولي هرگز نمي خواستن داشته باشن؟ شما دور و اطرافتون چندتا آدمو سراغ دارين كه «هنر اعتراف كردن» رو خوب بلد باشن؟واقعا" كسي رو مي شناسين؟كسي رو مي بينين؟ اصلا" شما آدمي رو در طول زندگيتون ديدين كه اين كارو بلد باشه؟

خب ديدين؟! بالاخره معلوم شد «بدترين و سخت ترين كار دنيا» چيه؟ «اعتراف كردن»! آخخخخخ  كه براي خيلي از ماها چقدر سخت و وحشتناكه اين اقرار و اعتراف كردن! اعتتراف به اينكه من كمترم!من بي سوادترم!من فقيرترم!من عقبترم!من كوچكترم! آخخخخخخخخخ كه براي خيلي از ماها چقدر سخته اين كار!

ولي با همه سختيهاش، بياين «هنر اعتراف كردن» رو ياد بگيريم.بالاخره از هنرهاي ظريفي مثل «منجوق دوزي» و «سنتور زدن»كه سخت تر نيست! يه جوري يادش بگيريم تا اعتراف كردن برامون راحت باشه!هنرشو ياد بگيريم تا «اعتراف كردن» برامون مثل «زاييدن» سخت و دشوار نباشه! تا بتونيم راحت و بدون درد و خونريزي بگيم:«من اعتراف ميكنم اولين باري كه ازت خوشم اومد روزي بود كه...»،«من اعتراف ميكنم لياقت اين مسئوليت و مقام رو ندارم....!»،«من اعتراف ميكنم لايق عشق يا اعتماد يا توجهت نيستم!»،«من اعتراف  ميكنم بد كردم! بد بودم! بد هستم!»

شروع كن. منظورم همه «ما»ست.پس خودتو از «ما» كنار نكش! بدون اينكه به ضعفها و واقعيتهاي خودمون «اعتراف» نكينم،قادر نخواهيم بود ضعفها و مشكلاتمون رو حل كنيم و نمي تونيم قدمي به پيش برداريم و هميشه توي همين وضعيتي كه ازش ناراحتيم گير خواهيم كرد! بايد «هنراعتراف كردن»رو ياد بگيريم و از ضعفها و نارساييها و اعتراف به اونچه كه نداريم شروع كنيم. بنويسيم من اعتراف ميكنم كه....به چي اعتراف مي كنين؟ شجاعت اعتراف كردن،شجاعت خيلي خيلي بزرگيه.بدستش بياريم.همين الان.و بنويسيم:من اعتراف ميكنم....

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 15 آذر1387|5:17| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

براي آزادي...

بارها از خود مي پرسم: آيا با مسافرتي چندساعته به يك سرزمين آزاد،مي توان به گوهر آزادي رسيد؟ و آيا بي آنكه سختيهاي كاشت و داشت و برداشت آزادي را به جان خريده باشيم،مي توانيم از آزادي در وطن ديگران بهره ببريم و آزاده باشيم؟ بعيد ميدانم.

خواه ما «آزادي» را موهبت بدانيم و خواه مصيبت،چه نعمت و طلا بدانيم و چه نقمت و بلا،"آزادي"يك محصول است كه آن را مثل هر محصول ديگري بايد كاشت وداشت وبرداشت. بي آنكه بذر آن را كاشته باشيم، نمي توانيم ميوه آزادي داشته باشيم و دموكراسي و و عدالت و رفاه برداشت كنيم."آزادي"هم مثل تكنولوژي هست و هم نيست،مثل تكنولوژي هست زيرا ره آورد قرنها تلاش و مجاهده ملتهاست و مانند تكنولوژي نيست زيرا نميتوان به كشور واردش كرد يا مانند كالا و خدمات قاچاقش كرد.آزادي، كيميا و گوهري است كه ملتها در راه رسيدن بدان،آنچنان تشنه و زياده خواهند كه به هيچ قيمتي حاضر نيستند سهمي از داشته هاي گرانقدر خويش را به كشورها و ملتهاي ديگر صادر كنند و يا ببخشند.تاريخ،گوياي تلاش بي اندازه ملتها براي نيل به گوهر گرانبهاي آزادي ست.

كساني براي رسيدن به گوهر آزادي كم طاقت و عجولند.حق هم دارند زيرا نعمت آزادي مترادف است با معناي آدميت و مصداق اختياري است كه به انسان عطا شده،تا زندگي و سرشت و سرنوشت خود را رقم بزند.اما آنها كه طاقت و صبر كمي دارند،گمان مي كنند با مسافرتي چندساعته با هواپيما مي توانند قدم در سرزمينهاي آزاد بگذارند و آزادي را در آغوش كشند.متقابلا" كساني نيز در فكر كاشت بذر آزدي و نكوداشت آن و برداشت نهال و ميوه اش هستند و سختيها را بجان مي خرند تا بذر آزادي را در خاك سرزمين خويش بكارند و وطنيش كنند.در اين بين،البته دشمنان آزادي هم در لباسهاي مختلف و با شعارهاي رنگارنگي وجود دارند كه شبانه به زمينها و كشتزارهاي نوپاي آزادي حمله مي كنند و ريشه آن را مي سوزانند.

شما چه فكر مي كنيد؟آيا سفر چندساعته ما را به آزادگي مي رساند؟يا آنكه فقط مقيم سرزمينهاي آزادي مي شويم كه ملتهاي ديگر هزينه هايش را پرداخته اند؟

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 10 آذر1387|15:58| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

زمان ننوشتن!

لطف دوستان را شکر. تا امشب(یکشنبه) با مطلب تازه ای برمیگردم.بخش دیدگاههای خوانندگان فوق العاده بود و نظرات یکی از یکی بهتر و زیباتر.ممنون از لطفهای بی دریغتان.تا ساعاتی دیگر با مطلب «بهمن کردان!» می آیم..

دوستان خوبم!

واقعا" باور نمي كردم اوضاع ما به چنان حدي رسيده باشد كه در كشوري با ادعاي ام القرايي جهان اسلام، كسي بتواند با مدرك تحصيلي جعلي به مقام و وزارت برسد. و بالاتر از آن باور نداشتم كه چنان كسي بتواند بعد از رسوايي از اينهمه جعل و دغل، بر مقامش باقي بماند و از سوي مسئولان بازخواست نشود.باور نداشتم حتي بعد از اعتراف خود آقاي كردان به جعلي بودن دكترايش،باز هم بر مقام خود باقی بماند!واقعا" باور نمي كردم روح و اخلاق جامعه ما به اين میزان از زوال و انحطاط رسيده باشد!

معتقدم بجاي آنكه تاريكي را لعنت كنيم، بايد تلاش كنيم يك شمع ناقابل روشن كنيم. شمع ناچيز من اين است: تا روزي كه آقاي كردان بر مسند وزارت است، به سهم ناچيز خود سعي ميكنم با ننوشتن،به اين توهيني كه به حق شهرونديم شده، واكنش نشان بدهم.سهل است كه باور ندارم با وجود چنين فرد متشرعي(!)در راس وزارت كشور،انتخابات عادلانه اي در پيش باشد و معتقدم تا بركناري اين فرد هر حرفي درباره انتخابات آينده، يعني حرف مفت!

اميدوارم اين روزه سكوت زياد به درازا نكشد و حداقل نمايندگان مجلس نقش تاریخي خود را درك و ايفا كنند و آقای کردان را به عقوبت توهینی که به مردم کرده عزل نمایند. ميدانم با ننوشتنم آب از آب تكان نخواهد خورد ولي تا آن روز،بجاي لعنت به تاريكي، شمع ناقابل اعتراضم را روشن نگاه ميدارم و چيزي نمي نويسم!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 5 آبان1387|19:53| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

سر به مُهر!

جلوي چشمهايم بُريد! يكباره و از همه چيز بُريد.با ساكي بر دوش و لباسهايي غبارآلوده و صورتي اصلاح نكرده و نگاهي بي روح!

قطعا" 30 سال هم نداشت اما نگاهش؛ غبار فرسودگي و خستگي آدمهاي 40 به بالارا داشت.جمع كلماتي كه بر زبان آورد، به پنج تا هم نرسيد! ولي همه ي بُريدن يك «مرد» را بين همان چند كلامش جا داد و پاشيد توي جانم. بعدازظهر سوزان مردادماه بود. مثل همه ي اين روزهاي داغ تابستاني. اخمو و كلافه و خيس از عرق حاشيه خيابان را گرفته بودم و ميرفتم كه ديدم با آن نگاه بيروح؛ صاف به طرفم مي آيد! پرسيد:«اتوبان از كدوم وره؟» زيرگذر اتوبان را نشانش دادم.پرسيدم:«كدوم طرف اتوبان رو ميخواي؟» بي كمترين تغييري در صداي سردش گفت:«رشت!» گفتم:«ماشينهاي رشت اونطرف زيرگذر ايستادن!». پرسيدم:«پولي چيزي ميخواي داداش؟ كم و كسري اگه داري بگو! » راهش را كشيد و بي جوابي رفت.قدمهايش آهنگي از سكوت داشت. نرسيده به زير گذر اما افتاد!

***

همه غذايش را با بغض خورد.لقمه هايش را با زحمت؛ از كنار بغض هايش رد مي كرد و فرو مي داد.شبيه كسي بود كه سالهاي دور دوست مي داشتم.وقتي از ضعف نقش زمين شد،به كمك كسي بلند شد و من هم از دكه اي آب پرتقالي گرفتم و به او خورانديم.چند قدمي مانده به زير گذراتوبان، يك ساندويچ فروشي بود. پسركي داشت كف مغازه را مي شست. صاحب ساندويچ فروشي بي اينكه سرش را از پشت دخل بلند كند گفت:«تعطيليم!» اما وضع مرد را كه ديد دو تا صندلي، دور ميز گذاشت و نشستيم. پرسيد:«ضعف كرده يا مريضه؟» و بلافاصله گفت:«فقط ساندويچ سرد دارما

بعد از خوردن ساندويچ، رنگ و روي مرد بازتر شد و كمي جان گرفت.سيگاري آتش زد و دوباره سعي كرد با بغض سمجش يك جورهايي كنار بيايد.كار آساني نبود. نه! اصلا" كار آساني نبود!  

***

هر كدام از ما داستاني داريم. داستاني هستيم. تلخ يا شيرين! و غالبا" يك جايي و يك وقتي،بالاخره داستان خود را براي يك شنونده امانتدار مي گوييم. اين مرد اما داستاني بود كه مي خواست سر به مُهر بماند.هر چند بغض هم امانش نمي داد نفس بكشد.پنج كلمه هم حرف نزد.بلند شد و به سوي زيرگذر اتوبان رفت تا از عرض اتوبان رد شود.

***

حساب كافي نت شد 1400 تومان! آفت گراني به بايت و كيلوبايت اينترنت هم زده! از كافي نت زدم بيرون. تا نزديك زيرگذر سرم توي لاك خودم بود. كارگري داشت شيشه خورده از كف اتوبان جارو مي كرد. حاشيه اتوبان چندنفري ايستاده بودند و با يك افسر راهنمايي حرف مي زدند.يكي گفت:« جناب سروان! منگ بود انگاري!بدبخت رانندهه تقصيري نداشت.يهو رفت وسط اتوبان و اونم زيرش كرد!»

ميخ شدم.برگشتم و رفتم بين آنها. روي جنازه اش يك پارچه مستعمل انداخته بودند و كنارش كمي سكه و پول خرد ريخته بودند. از كفشهايش شناختمش.خودش بود.افسري داشت محتويات كيفش را وارسي ميكرد.و زيرلب يافته هايش را مي گفت:«تازه تبرئه و آزاد شده! از زندان رجايي شهر.اهل شمال و....  متاهل.بدبخت بعد از يك سال حبس بيخودي،امروز تبرئه شده بود!»

***

گيج بودم.سروان پليس چيزهايي براي مركز توي بي سيم گفت و جنازه به سردخانه نمي دانم كجا منتقل شد و جمعّيت متفرق شدند و قائله تمام شد. و بدين ترتيب داستان زندگي يك مرد در يك بعداز ظهر سوزان مرداد در لاين دوم اتوبان قزوين بسته شد و تمام!آنچه بسته نشده و هنوز با من است، آن بُغض هاي سمج مرد و داستان سر به مُهر اوست.به جز يك سال زندگيش در زندان، او چه چيزهاي ديگري را از دست داده بود كه آنطور به آخر خط رسيده بود؟ یعنی اين راز براي هميشه سر به مُهر مي ماند؟!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 8 مهر1387|14:53| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

              چرا علي را مي كشيم؟!             

هر روز كه عدالت را قرباني مي كنيم، علي(ع) را مي كشيم! هر روز كه ظلمي را مي بينيم و روي بر مي گردانيم، علي(ع) را مي كشيم! هر روز كه ستمي مي كنيم يا ظلمي را مي پذيريم،علي(ع) را مي كشيم! هر گاه يتيمي را مي آزاريم،هر گاه فقيري را مي رنجانيم، علي(ع) را مي كشيم.علی را می کشیم و سیاهپوش علی هم هستیم!...

براستي كداميك از ما با معيارهاي عدالت علوي، جزو شيعيان و پيروان امام علي(ع‌)به شمار می آییم؟ و كداميك از ما حقیقتا" جزو همرديفان «ابن ملجم مرادي» و قاتل مشی علوی نيستيم؟ آیا هر روز دانسته و ندانسته٬  بر فرق عدالت علوي ضربتي فرود نمي آوريم؟ كداميك از ما روزهايش را با كاري علوي شب مي كند؟ و كداميك از ما با كشتن علي و منش علوي روزگار مي گذراند؟

بايد پرده هاي تعارف را با خود كنار بزنم و هر روز از خود بپرسم آیا امروز علوی بوده ام؟ آیا كارهایي که كرده ام «علوي» بوده اند؟كدام نشانه از كردار يا گفتار علي در امروز من ديده مي شود؟ با کدام نشانه ای مرا شیعه علی می شناسند؟ كدام ستمي را از مظلومي دفع كرده ام؟ كدام اشكي را از چشم يتيمي پاك كرده ام؟ و به خانه غمزده كدام فقير آبرومندي، شادي و سرور برده ام؟ اگر روزم خالي از اين كارها باشد،اگر روزم خالي از رفتار و گفتار علوي باشد،آيا در ادعاي پيروي از منش او صداقت دارم؟

سالروز شهادت امام علي عليه السلام بر پيروان حقيقي او تسليت باد.باشد تا لطف خدا و تلاش بي وقفه من و تو، مرا و تو را نيز در سلك پيروان حقيقي آن بزرگمرد درآورد و براستي علوي شويم.

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 31 شهریور1387|7:49| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

تجارت جسم!

يك کامنت: «آقا به این پسره آقا امين بگین دمش گرم!خيلي خوشم اومد از اينكه اينقدر وجود داره! من شغلم خرید و فروش و واسطگی اعضاست. پیشنهادم اینه که من حاضرم اعضای بدنشو به قیمت عالی بردارم. من کارم همینه. الان لیستم پره.تقاضا زیاده برا قلب و کبد و کلیه. قلبش حدود 6 میلیون! گروه خون این پسرو بگین تا بهتون بگم جفت کلیه ها و کبدشو هم چند برمیدارم؟ همینجوری حدودي حساب کنین 3 ميليون واسه کبد و کلیه هاش! البته اگه گروه خونش کمیاب باشه مثلا" oمنفي و مثبت بیشترم میدم. چشماش هم بشرطی که توی مرگ مغزی بشه سريع منتقلش کرد خریدارم. واسه جفت چشماشم بگیرین 2 میلیون.فقط مراقب باشه قلبش نباید توی تصادف یا پریدن از بلندي آسیب ببینه! سکته قلبي بد نيست.با برق ولتاژ پايين هم بد نیست. بشرطی ولتاژش زیر 150 باشه.چون برق قويتر، چشماي آدمو ميتركونه و رگهاي قلبو پاره ميكنه! باور کنین من آدم بدی نیستم.خواستم كمكي كرده باشم..»

شرح ماجرا: امين نام مستعار پسري ١٢ ساله است كه به همراه مادر و خواهر كوچكش زندگي بسيار سخت و فقيرانه اي دارند. او اخيرا" متوجه شده كه مادرش از سر ناچاري، مدت كوتاهي است براي تأمين مخارج زندگي، به «تن فروشي» مجبور شده است. امين براي نجات مادرش از فحشا و اين فقر ويرانگر،تصميم گرفته با مرگ اختياري، اعضاي بدنش مانند قلب و چشمها و كليه ها و ساير اعضا را پيش فروش كند! او بدنبال يك فرد معتمد بود كه كارهاي فروش اعضاي بدنش را انجام دهد و...( شرح كامل ماجراي تكاندهنده امين را در «پيش فروش جسم» بخوانيد.)

گردشكار: بعد از انتشار ماجرای زندگی امین در وبلاگ، طبق يك عادت قديمي،اول تب احساسات خيلي ها بالا گرفت و عده اي سراسيمه اعلام كردند حاضرند هر كمكي بكنند تا اين فاجعه رخ ندهد!خیلی تلخ است اما کسانی هستند که خشونت فقر را بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

 

 

بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

..

مسائلییییییییییییییییییییییییییی

ییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

کمم

منننننننننننننننننننننن

اور است؟

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 9 شهریور1387|10:36| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

دستم به نوشتن نمی رود! با خودم فکر میکنم نوشتن من،در این وانفسا، گره از کار فروبسته چه کسی باز می کند؟ در این وانفسایی که دیگر شنیدن هیچ خبری حیرت آور نیست. که دیگر دیدن هیچ اتفاقی تعجب آور نیست. که دیگر حتی هیچ رخدادی، نامش اتفاق نیست. و اگر هست، بار اولش نیست و اتفاقات هراندازه ....


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 6 مرداد1387|2:59| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

        

از امروز در این پست به سئوالات ایمیلها و کامنتهای مخاطبان این وبلاگ در زمینه های مختلف پاسخ می دهم. البته ناگفته واضح است در حد وسع و سواد و بضاعتم...سئوالات خود را در کامنت انتهای این پست و یا از طریق ایمیل طرح کنید.این پست در پایان هر روز آپدیت می شود و سئوالات تازه مخاطبان در آن منعکس و پاسخ داده خواهد شد.انشاءالله.

برای دیدن سئوالات و پاسخ شان روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 26 تیر1387|20:45| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

دوباره بخوانیم...

برای مطالعه یادداشت حیاط سیاست اینجا را کلیک کنید

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 22 تیر1387|15:38| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

متن زير مشروح مصاحبه ام با راديو فردا ست كه عصر دیروز چهارشنبه ٢٩ خرداد مقارن با سالروز درگذشت دكتر علي شريعتي انجام و پخش  شد. با موضوع «امروزه ميراث فكري شريعتي،توسط چه كساني يا گروههايي مورد استفاده قرار مي گيرد؟» 

 اسلام مورد نظر دكتر علي شريعتي، نوعي اسلام اجتماعي يا سوسياليستي بود كه به عدالت و حريت انسانهاي فرودست نظر داشت و به همين ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 30 خرداد1387|19:36| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

پيش فروش جسم!

چگونه بُغض فروخورده اش را فرياد خواهد زد؟ و كِي؟ «امين» را مي گويم. پسر ١٢ ساله اي كه برايم از خصوصي ترين راز دردناك زندگيش گفت.

به عنوان یک روزنامه نگار٬ غالبا"اين منم كه بدنبال خبر و ماجرا مي روم ولي گاهي هم خبر و ماجرا به سراغم مي آيد! مثل اين ماجرای عجیب كه با يك s.m.s اشتباهي به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پيامكي روي تلفن همراهم گرفتم كه «فوري با من تماس بگير! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر ديدم تماس بگيرم.پسركي جواب داد و قبل از هر چيز حرفهايش را قطار كرد.گفت:«من امين پسر سيمين هستم. (اسامي را تغيير داده ام). اين s.m.s رو براي همه اسمهايي كه توي موبايل مامانم بود فرستادم تا به همه مشترياش بگم تو رو خدا ديگه بهش زنگ نزنيد.»

راستش فكر كردم شايد مادرش،فروشنده يكي از مغازه هاي محل باشد! اما يادم نمي آمد شماره ام را به فروشنده اي داده باشم.پرسيدم:« مادر شما چي ميفروشن پسرم؟» كمي مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو

اولش شوكه شدم.(و بعدا" بيشتر شوكه شدم) اما به ظاهر بر خود مسلط شدم و به او اطمينان دادم مادرش را نمي شناسم و شماره را اشتباهي گرفته است. ظاهرا" او شماره ها را يواشكي از روي موبايل مادرش برداشته بود و حالا بدليلي كه خواهيد خواند؛ چند روزي است مادرش شماره تمامي افراد مربوط به اين ماجرا را از تلفنش پاك كرده و امين به كساني كه شماره شان را برداشته بود يا هنوز تماس مي گرفتند، تلفن كرده و از آنها خواسته ديگر مزاحم مادرش نشوند. اما شماره گيري اشتباهش، اين پيامك و خود امين را به من رسانده بود.در حقيقت نصيب من از اشتباه او در شماره گيري، فرصت آشنايي با او و درد بزرگش بود.اين است كه مي گويم گاهي خود خبر و ماجراها بدنبالم مي آيند.

هنوز از چيزي كه پسرك درباره مادرش گفته بود، بُهت زده بودم.«تنش رو مي فروشه»! باقي حرفهايش را ديگر نمي شنيدم. اما دست آخر چيزي گفت كه يقين كردم بايد او را ببينم!پيش فروش جسم!

***

هنوز نمي دانم اين پسر، چرا اينقدر زود بمن اطمينان كرد؟ اگرچه اطمينانش بيجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به ديدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هيچ كمكي نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامي را با مختصري «ويرايش و پوشش» نقل مي كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هويت او را فاش نكنند.پس امين يك اسم مستعار است براي پسري كه مرا «امين» خود و امانتدار رازهايش دانست.پسري كه بعدا"دليل اعتمادش را گفت:«صداي شما، يه طوري بود كه بهتون اعتماد كردم.با اينكه چندتا مرد ديگه اي كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصباني نشدين و برعكس آرومم كردين.همون موقع حس كردم نياز دارم با يك بزرگتر حرف بزنم!يكي كه مثل پدر واقعي باشه.بزرگ باشه نه اينكه هيكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك بايد خيلي رنج كشيده باشد كه اينطور پخته و بزرگتر از سنش حرف ميزند.

امين حدود ٢ ماه پيش فهميد مادرش، شروع به تن فروشي كرده است! مادرش كه «يك تنه» سرپرستي او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جواني است كه امين مي گويد «زني معصوم مثل فرشته هاست».اما اگر شما جزو جمعيت پانزده ميليوني زيرخط فقر در اين مملكت نيستيد، لابد اينجا و آنجا شنيده ايد كه در اين سرزمين، خط فقر به چنان جايي رسيده كه فرشته هاي بسياري به تن فروشي مجبور و ناگزير شده اند! امين يك پسر ايراني است.ايراني. اين را حتي براي يك لحظه هم فراموش نكنيد. ثروت و غناي اين مملكت منظورم است نه مليت!

امين از روز اولي كه مادرش بالاخره مجبور شد تن فروشي كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سياهي دارد.خودش مي گويد خاطره سياه! و اين جمله اي نيست كه يك بچه ١٢ ساله معمولي به كار مي برد، حتي اگر مثل او باهوش و معدل عالي هم باشد! اما غم، هميشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخناني است كه گاهي به شعر شبيه اند! و گاهي خودِ شعرند...

***

امین گفت آن روز مادرش ديگر ناچار بود، زيرا:«هيچ هيچ هيچ راهي براي سير كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بيچاره و مستأصل،پيش از رفتن به خيابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلي با خدايش حرف زده و نجوا کرده بود! شايد از خدا اجازه خواسته تا اين گناه ناگزير را انجام دهد! يا شايد پيشاپيش استغفار و توبه كرده! كسي نمي داند! شايد هم خدايش را سرزنش مي كرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.اين سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه آن بانوي مستأصل، با خدا چه ها گفته است؟

به قول امين، مادرش با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امين سپرد و رفت! امين مطمئن شده بود مادرش تصميم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرين نگاه، بالاخره خيسي چشمان مادر بيچاره را ديده بود.

چند ساعتي گذشت. خواهرش خوابيد ولي امين با نگرانی،چشم به راه ماند:«حدود ١٢ شب مامانم كليد انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتاي ديگه ای بود كه براي پيدا كردن كار يا پول یا خريدن جنس قرضي بيرون مي رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمي گشت. مانتوش بوي سيگار مي داد.مادرم هيچوقت سيگار نمي كشه.با اینکه نا نداشت،ولي مستقيم رفت حمام. رفتم روسري و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوي مرد ميدن.از لاي كيفش يه دسته اسكناس ديدم! با اینحال  يهو شرم کردم.از اينكه درباره مامان خوبم چنين فكر بدي كرده ام، از خودم خجالت كشيدم.گفتم شايد توي تاكسي،بوي سيگار گرفته باشد! گفتم شايد پولها را قرض كرده باشد! اما يهو از داخل حمام، صداي تركيدن یه چیز وحشتناك بلند شد. بُغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

***

دو مردجواني كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امين، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند، طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از يك مادر مستأصل بگذرند و او را بدون آزار و با اندكي كمك و اميدبخشي از اين كار پرهيز دهند.(شايد مي توانستند كمكي به او كنند و يك شب از خوشگذراني، چشم بپوشند!)

امين از آن شب که مادر را مُجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آينده اي بهتر از اين براي خواهر كوچكش نمي بيند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودي آزار مردان غریبه را روي بازوها و پاي مادرش ديده باشد،كافي است؟ چند بار ديوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را ديده باشد، كافي است تا امين بالاخره چنان تصميمی بگيرد؟ امين كليّه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»

امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقيق و بررسی مي كند كه آيا مي تواند اعضاي بدنش را تك به تك پيش فروش كند؟ و آيا مي تواند به كسي اطمينان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضايش را تك به تك به بيماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و (دارد بررسي مي كند) که چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروش بدنش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شايد براي يافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد  راز بزرگش را به من بگويد.مني كه كشش درك انجام چنين كاري را از يك پسربچه نداشتم (و ندارم) تا آنكه از نزدیک ديدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

***

از او خواسته ام فرصتي بدهد شايد بتوانم فكري كنم.شاید راهی باشد.از وقتي كه با حرفه ام (روزنامه نگاري) آشناتر شده،اصرار دارد من اين مسئوليت را قبول كنم و «وكيل بدن» او شوم! خودش اين عبارت را خلق كرده. وكيل بدن! ذهن اين پسر دوست داشتني، سرشار از تركيبهاي تازه و کلمات بدیع و زيباست.شايد اين هم از نشانه هاي همان پيري زودرس باشد كه امين مي گويد.

در شروع، سئوالم اين بود كه امين ١٢ ساله كِي و چطور بُغضش را فرياد خواهد زد؟ و حال مي پرسم وقتي بُغض او و امثال او تركيد،اين جامعه ما چگونه جامعه اي خواهد شد؟ و چه چيزي از آتش خشم فریاد امثال امين در امان مي ماند؟

ذهنم بيش از گذشته درگير اين نوع «بدن فروشي» (يا پيش فروش جسم) شده و كار اين پسر را، يك فداكاري پيامبرانه مي دانم كه پيام بزرگي براي همه ما دارد.این روزها دائم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

برای مطالعه واکنشها به این مطلب اینجا و اینجا  را کلیک کنید.

همچنین مطلب تازه تر از اين مسابقه ها متحيرم! را هم بخوانید.

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 6 خرداد1387|18:40| با موضوع: یادداشتهای عمومی |
بالاخره كارش يكسره شد! و بدبختانه درست جلوي چشمان من! ديروز كار <جونور>براي هميشه تمام شد. <جونور>را بار اول،وقتي كوفته شد روي كاپوت يك پژوي
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 28 بهمن1386|6:32| با موضوع: یادداشتهای عمومی |