تبليغاتX
فرصت نوشتن/روزنوشته های بابک داد

عمري است كنار اين ريل بي انتها ايستاده ايم. مردماني هستيم سراپا خاك آلود، گرسنه و چشم براه.هربار كه سوت قطار را از دوردستها مي شنويم، جنب و جوشي دوباره و چندباره داريم.انگار مي كنيم اين ديگر ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 31 خرداد1387|13:24| با موضوع: |

  • گوردون براون از تحریم بانک ملی ایران خبر داد – آفتاب
  • اخراج احتمالی 300 نیروی سازمان فنی و حرفه ای – دسترنج
  • اعطای لقب شهید به سعيد امامي از سوی نوسازی – دسترنج
  • مشاور احمدی نژاد : گراني‌ های اخير توطئه براي بدنام كردن رئيس‌جمهور است – نوانديش
  • نامه خاتمي به 13 فعال سياسي – فرارو
  • اظهارات عجيب برلوسكني: جنگ رواني يا افشاگري؟ - تابناك
  • کیهان: سرمايه گذاري دشمن براي انحطاط اخلاقي يكي از معاونان دانشگاه زنجان – عصرايران
  • فشار برای ارایه آمار صوری صادرات؟ - الف
  • بازرسی از منزل آجرلو در پی اظهارات عباس پالیزدار – شهاب نيوز
  • ترور قاضی جنایی دادگاه سراوان – انتخاب
  • ادامه بازداشت بیش از ۲۳۰ تن از بازداشت شدگان ۲۴ خرداد در مشهد – انتخاب
  • اتحاد‌یه اروپا در انتظار واکنش ایران به بسته‌ی پیشنهادی – صداي آلمان
  • خليلزاد: اگرتهران درامورهمسايگانش دخالت نکندجهان می تواندروابط خوبی با آن داشته باشد – صداي آمريكا
  • حمایت ال گور از باراک اوباما – بي بي سي
  • معاون دانشجويي دانشگاه زنجان بركنار شد – پيك ايران
  • ژاپن: گروه هشت به ایران پیام جدی بدهد – راديو زمانه
  • جزئيات گفتگو پرده برداشت میان المالکی و جرج بوش – العربيه
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 30 خرداد1387|21:20| با موضوع: |

متن زير مشروح مصاحبه ام با راديو فردا ست كه عصر دیروز چهارشنبه ٢٩ خرداد مقارن با سالروز درگذشت دكتر علي شريعتي انجام و پخش  شد. با موضوع «امروزه ميراث فكري شريعتي،توسط چه كساني يا گروههايي مورد استفاده قرار مي گيرد؟» 

 اسلام مورد نظر دكتر علي شريعتي، نوعي اسلام اجتماعي يا سوسياليستي بود كه به عدالت و حريت انسانهاي فرودست نظر داشت و به همين ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 30 خرداد1387|19:36| با موضوع: یادداشتهای عمومی |

وقتي يك آدم نامتعادل و سودجو،با گويش چاله ميداني،يك تلويزيون راه بياندازد و ادعاي «براندازي» داشته باشد،شك نكنيد كه فضاي سياست را بدجوري «رنگي» مي كند!

چند روز است تلويزيوني ماهواره اي روي فضاي ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در سه شنبه 28 خرداد1387|19:40| با موضوع: |

 

جمعه شب مهمان دوم «ميزگردي با شما» در صداي آمريكا بودم.خلاصه اي از حرفهايم در آن برنامه را نقل مي كنم كه موضوع آن، «نقد افشاگريهاي اخير عباس پاليزدار» بود:

١- بجاي «انگيزه خواني» و بجاي پيداكردن نيت اصلي و قصد و غرض عباس پاليزدار، بايد از مقامات كشور خواست تكليف اتهامات فساد ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در سه شنبه 28 خرداد1387|19:39| با موضوع: |

زندگي براي او يك نبرد بي وقفه بود كه از اوان كودكي تا همين پريروز كه در ٧٢سالگي درگذشت، يكسره در التهابي نفس گير سپري شد؛«نادر ابراهيمي» را مي گويم. «نخبه اي» كه عمري «شاگردي» را با سختكوشي خويش شرمسار كرد و «ابوالمشاغلي» شد كه براي گذران زندگي، دهها شغل كوچك و بزرگ را آزمود تا مصداق بيقراري نسل خود شود و شد.

او هر صبحگاه به جنگ تن به تن با زندگي رفت تا داغ «حقير شدن» را به دل روزگار كج مدار بگذارد و گذاشت.نادر ابراهيمي از شاگردي چاپخانه تا معلمي و فيلمسازي و سرايش ترانه و تحقيق و داستان نويسي و دهها شغل ديگر را اختيار كرد اما اختيار خود را به هيچ بهايي نفروخت تا آزادگي و اختيار دل عاشقش را حفظ كند و كرد.در هر كدام از آثار بيشمارش،بخشي از روح بيقرار و جان شيفته اش را منعكس نمود و با مرگش، براستي چندين هنر و حرفه و فن اين سرزمين را،كه جان و جوانيش را صرفشان كرد، ماتم زده و سوگوار ساخت.

از ديد من، كه از نوجواني و با مطالعه بسياري از كتابهايش، بزرگ شده ام و بيقراري هايم با روح بيقرار و سركشي هاي او رشد كرد و از او آموختم كه به قيمت بيقراري و ناآرامي دل مردمان،براي خود قرار و آرام نخرم، نادر ابراهيمي حقيقتا" يك اسطوره مردم دوست بود.او حتي براي دورانهاي تلخ شكستن و گريستن و سوختن هم يك اسطوره بود و هست.ابراهيمي به بسياري از قواعد زندگي اين جهاني تن نداد و دائم شلنگ تخته انداخت و شكست خورد و جنگيد و پيروز شد و باز افتاد و باز برخاست.يك عمر چنين بود.اما در هر حالتي،خودش بود و «عاشقي» را از ياد نبرد. او كودكي مهرجو بود و پدري پرمهر و همسري مهرورز و استادي مهربان و هنرمندي هم اهل مهر و هم اهل مهارت.و ايرانيان چه گوهر دردانه اي را از كف دادند.

داستانهاي كوتاه نادر ابراهيمي مثل «مكانهاي عمومي» و «ابوالمشاغل» و «ابن مشغله» و بسياري ديگر؛ هر كدام بخشي از تلاشهاي بي پايان او را ترسيم كرده اند براي ساده ماندن،براي رها بودن و براي تسليم نشدن. شايد ابراهيمي روح ساده و رهاي خويش را براي زندگي عاشقانه اي با «هليا» در روستاي چمخاله ميخواست تا مقيم ابدي يك شهر خيس و رؤيايي شوند؛«بار ديگر، شهري كه دوست داشتم».

براي نكوداشت استاد نادر ابراهيمي، چيزي بهتر از اين نيست كه هربار كه عاشقي مي كنيم،هربار كه به عشق و ايران مي انديشيم، به ياد او باشيم و مهرمان را چون فاتحه اي، يا قاصدكي بسويش روانه كنيم.او كه از همه آن مشاغل بي شمار كه آزمود،فن عاشقانه زيستن و هنر ايراني بودن را ماهرانه تر از همه مي دانست و انتخابش همواره عشق و كمال گرايي بود.و به مردمانش هم مهرورزيدن را مي آموخت.

به يار صبورش،همسرش و دختر گراميش و بازماندگانش تسليت مي گويم.روح بيقرارش در كمال و قرار و آرامش ابدي باد.امانتداران اميني براي ميراث عظيم او،آثارش باشيم، همگي.

 


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 27 خرداد1387|16:11| با موضوع: |

سئوال مي كنم: چه بايد كرد تا دنيا جاي بهتري باشد براي خودمان؟ برای مردممان؟ تا دست كم «سختيها» كمي قابل تحمل شوند؟

 او كه فقط يك نوجوان است پاسخ را دارد!«تراور» ميگويد: « دنيا يك آشغالدونيه بزرگه! مگه اينكه مردم بدون هيچ شرطي دست هم را بگيرند.امروز من سه نفر را كمك خواهم كرد و از آن سه خواهم خواست براي جبران، هر كدام فقط متعهد شود به سه نفر ديگر كمك كنند و همينطور تا بينهايت،..

 «تراور»اين پسرك ١٢ ساله٬ قهرمان فيلم دلنشين «pay it forward » است كه با لطافت و به همين سادگي، «نسخه همدلي ملي» را ارائه مي كند.اين فيلم با يك سئوال شروع مي شود كه پرسش امروز همه ماست:

 Think of an idea to change our world and put it into action !

چاره اي نداريم جز اينكه در اين دوران سخت، دست همديگر را بگيريم.والا انحطاط و فروپاشي جهان ما را به يك زباله داني بزرگ تبديل خواهد كرد.

بيا از امروز شروع كنيم! هر نفر سعي كنیم «روز» سه نفر را بسازد.يا شايد «زندگي» آن سه را بسازیم.روز بعد سه نفر شما، ٩ نفر را و آن ٩ نفر هركدام سه نفر ديگر را دستگيري و كمك خواهند كرد... بيا شروع كنيم تا ببيني بزودي چه دنيايي خواهيم داشت!

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 22 خرداد1387|8:56| با موضوع: فیلمهای محبوب من! |


اصل خبر:

روزنامه کارگزاران: فردی به نام «عباس پالیزدار» كه خود را دبیر هیات تحقیق و تفحص از قوه قضائیه معرفی كرده، اتهامات جدی را علیه برخی از روحانیون و مقام‌های شاخص كشور مطرح كرده است.

پالیزدار در ادعاهای خود در جمع دانشجویان، دستگاه قضایی را محور مفاسد اقتصادی كشور توصیف و این قوه را متهم به عدم همكاری با هیات تحقیق و تفحص کرده است. او گفته است كه اطلاعات بسیاری در مورد پرونده‌های فروش سوالات كنكور، فروش كارخانه‌های دولتی به بخش خصوصی، كارخانه ایران‌خودرو، شركت‌های خادمی، ذوب‌آهن اصفهان و پرونده‌های زمین‌خواری و احداث پاركینگ طبقاتی در فرودگاه مهرآباد، كارخانه لاستیك دنا، معدن ذغال‌سنگ طبس، قاچاق كالا از فرودگاه پیام، خاك سرخ جزیره هرمز و... در اختیار كمیته تحقیق و تفحص قرار گرفته است.

این شخص در جلسه سخنرانی خود در جامعه اسلامي دانشگاه همدان علیه روحانیان و چهره‌های سرشناس جناح راست همچون محمد امامی‌كاشانی، محمد یزدی، ابوالقاسم خزعلی، علی‌اكبر ناطق‌نوری، معزی، محسن رفیق‌دوست، حبیب‌الله عسگر اولادی و... مسائلی را مطرح كرده است. او در انتخابات دوره سوم شورای شهر و روستا از حوزه انتخابیه تهران نامزد شده بود و در لیست «ستادهای مردمی حامیان احمدی‌نژاد» قرار گرفت، اما نتوانست به شورای شهر تهران راه‌یابد.


تحليل اين خبر:

گزارش افشاگرانه عباس پاليزدار، از همفكران احمدي نژاد ظاهرا" به قصد رسوا كردن هاشمي رفسنجاني و نزديكان او منتشر شده است و پرده از فساد در يكي از محوري ترين استوانه هاي نظام بر مي دارد. چنين افشاگري هايي قطعا" از سوي جناح مقابل احمدي نژاد پاسخ داده و بنوعي ادامه خواهد يافت. اما واقعيت دردناك اين است؛ در كشوري كه مادري هسته زردآلو را از زائدات ميوه فروشيها جمع مي كند تا به خانه ببرد و براي بچه اش بشكند، اين فسادهاي كلان مالي يك رسوائي شرم آور است! در جامعه اي كه درآمد يك بار تن فروشي حتي به اندازه پول خريد يك كيلو گوشت نيست،اگر آدمي از غصه شنيدن خبر اين فسادهاي ميلياردي بميرد، بر او حرجي نيست.معلوم نيست كساني كه مسئول اين فقر هستند و كساني كه از حق مردم براي خود كيسه هاي زر ساخته اند،چطور آدمياني هستند؟ با چه وجداني زندگي مي كنند؟ و با چه توشه اي مي ميرند؟


يادداشت:

مراجع تقليد كي همدلی موثری مي کنند؟

اعتراض مجدد آيت الله مكارم شيرازي به گراني و تورم نه از سوي مسئولان دولت نهم پاسخي گرفت و نه تسكين مؤثري براي دلهاي مصيبت زده مردم بود.

اعتراض آيت الله همزمان بود با سفر رئيس جمهوري به اجلاس سازمان خواروبار جهاني «فائو» كه با سردي مقامات كشورهاي ديگر روبرو شد.آقاي احمدي نژاد برغم انبوه معضلات مديريتي در كشورش، هشت «راهكار» براي «اداره بهتر جهان» ارائه كرد! و در عين حال نسبت به فقر غذايي و گراني بي سابقه در كشور تحت مديريتش همچنان سكوت كرد.اينك وضعيت گراني و فقر در كشور به چنان ابعاد مصيبت باري رسيده كه حتي روحانيان حامي دولت نهم نيز حاضر به ادامه حمايت از اقدامات ويرانگر دولت نيستند. سئوال اساسي اما اينجاست كه چرا مراجع محترم تقليد همراهي مؤثري با مردم رنج كشيده نمي كنند؟ چرا مراجع محترم نسبت به انحطاط اخلاقي جامعه كه محصول مستقيم فقر و گراني و تابعي از تصميمات دولت است،واكنش بموقع نشان نداده اند؟ وقتي مسئولان دولتي، اين وضعيت اسفبار را به «مديريت امام زمان» نسبت مي دهند و عملا"به بي ايماني مردم دامن مي زنند، چرا مراجع محترم سكوت تأييدآميز دارند؟ حقيقت اين است كه اعتراض آيت الله مكارم شيراري به گرانيها، چنان ديرهنگام و غيرمؤثر است كه بيش از هر چيز، حسرت جلوداري مرجعيت شيعه براي احقاق حق مردم را در آدمي بيدار مي كند.مراجع شجاعي كه در طول تاريخ، دفاع از حق مردم را كم از دفاع از كيان دين نمي دانستند و در برهه هاي حساس تاريخي، با مردم رنج كشيده سرزمين خود همراهي كرده اند.

روزي مردمان بلاديده و مصيبت زده، از بزرگان ديني خود خواهند پرسيد:«زماني كه ما عزت نفس خود را،اعضاي بدن خود را،وتمام بدن خود را در مقابل تكه اي نان براي فرزندانمان به حراج گذاشته بوديم و در آتش فقر و نياز مي سوختيم،شما چه مي كرديد؟ شما كجا ايستاده بوديد؟»

امام خميني در سال ۴۲ در اعتراض به كاپيتولاسيون به علماي اسلام اعلام خطر كرد و از آنان خواست به داد اسلام برسيد. آيا امروز كه سرمايه داري و مديريت نادرست، ايمان و اخلاقيات جامعه را نشانه رفته،وقت اعلام خطر علما و مراجع عظام تقليد نيست؟

نوبت همراهي بزرگان با ميليونها مردمي كه زير خط فقر خشن جان مي كنند،آيا فرا نرسيده است؟

 


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 20 خرداد1387|18:28| با موضوع: |

‌‌‌‌‌

 

حزب‌الله: بررسي ميزان كارآيي سياست انضباطي دولت در بازار مسكن؛ اقشار مستضعف چه وقت صاحب خانه مي‌شوند؟

حيات نو: معاون اجرايي رئيس‌جمهور: پرداخت وام 10 ميليوني مسكن اشتباه بود

سرمايه: در مقايسه با ماه مشابه سال 86 رخ داد؛ تورم ارديبهشت 3/25 درصد

مردم‌سالاري: رئيس قوه قضائيه؛ ساختار برخورد با گرانفروشي نداريم

كارگزاران: توصيه‌هاي اصلاح‌طلبان به عارف (كانديداي رياست جمهوري نشويد!)

سرمايه: اولين استيضاح مجلس هشتم كليد خورد(وزير مسكن)

اعتماد ملي: رشد 25 درصدي تورم

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 20 خرداد1387|18:25| با موضوع: تيتر مطبوعات روز |

كارگزاران :هر كيلو چاي ۳۰هزار تومان شد

اعتماد ملي: اوباما: هدف من حذف خطر ايران است

اعتماد ملي: توقيف  ابهام‌برانگيز خبرگزاري فارس در تعطيلات

سرمايه: ادامه اعتصاب غذاي دانشجويان دانشگاه تربيت معلم

ابرار: تجميع انتخابات بعدي شوراهاي شهر و رياست‌جمهوري

پيشنهاد رسالت: براي نظارت بر بازار از نيروهاي بسيج استفاده كنيد

كارگزاران: آزادسازي قيمت بنزين كليد خورد

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 19 خرداد1387|18:13| با موضوع: تيتر مطبوعات روز |

 وقتي بخواهي با سرخوشي و بزرگ منشي، «سختي هاي» زندگي را تبديل به «بازي» كني و البته «مسئولانه» پرده هاي خوب و بد زندگي خود را بازي كني، مي تواني از زندگي خود و ديگران، يكپارچه «زيبايي» و لطافت خلق كني. اين مضمون زيباي يك شاهكار سينمايي نه چندان جديد اما ماندگار است بنام «زندگي زيباست» يا LIFE IS BEAUTIFUL  .

 فيلمي شيرين و ملايم كه از كنار هولناكترين واقعه قرن اخير ( سوزاندن مردم در كوره هاي آدم سوزي نازيها) به آرامي عبور مي كند تا داستاني انساني را تصوير كند.مردي (روبرتو بنيني) سرخوش و شوخ طبع، كه به همراه فرزند پنج ساله و همسرش و بسياري ديگر، به اردوگاه نازيها منتقل مي شوند، بي اينكه اجازه دهد فرزند كوچكش بويي از عمق خطر و فاجعه ببرد، تمام ماجرا را براي پسركش تبديل به يك بازي كودكانه مي كند تا او را در گذر از اين بحران،ياري كند. مرد بيچاره دست آخر مي ميرد و با پايان جنگ، پسرك و مادرش نجات مي يابند اما جادوگري شوخ طبعانه او، مي شود پايه و اساس زندگي پسرك.

مرد با شوخ طبعي از كنار تمام چيزهايي كه براي ما انسانها «سخت» يا حتي «ناگوار» هستند،عبور كرده، عاشق شده، خانواده كوچكش را شكل داده و اينك در اردوگاهي هراس آور،به فرزندش القا مي كند كه اين يك بازي است كه اگر امتياز لازم را در آن بگيريم، برنده جايزه بزرگي مي شويم كه يك «تانك واقعي»است! تمام دشواريهاي اين دوران براي پدر و پسر زنداني به مثابه يك بازي كودكانه مي گذرد ولي ساعاتي پيش از جنگ، آلمانيها پدر را تيرباران مي كنند! روز بعد، پسرك توسط ارتش خودي، و توسط يك تانك، نجات داده و بدست مادرش سپرده مي شود.

***

شايد اگر واقعا" مي توانستيم زندگي را يك بازي بدانيم و سختي هايش را مانند روبرتو بنيني با خويشتن داري و بزرگ منشي  بجان بخريم و البته «مسئولانه» بازي كنيم، اي بسا دورانهاي دشوار زندگي را بهتر و موثرتر تحمل مي كرديم و پشت سر مي گذاشتيم.و از زندگي خود يك زيبايي مطلق خلق مي كرديم.

تماشاي اين شاهكار كه سه جايزه اسكار هم گرفته،را به شما دوستانم توصيه مي كنم.


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 18 خرداد1387|19:21| با موضوع: فیلمهای محبوب من! |

چرا در اين روز خيلي از ما كهير مي زنيم؟!

* هر سال وقتي به روز دوم خرداد مي رسيم، خيلي ها بدلايلي كهير مي زنند و پوستشان به خارش و اگزما دچار مي شود!

چپ و راست و اصولگرا و اصلاح طلب و ملي مذهبي هم ندارد.در دوم خرداد هر سال،تقريبا" همه كهير مي زنند.دليل اين آلرژي فصلي(!)....


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 15 خرداد1387|21:8| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |
* امين نمي گذارد بخوابم! ساعت ٦ صبح است و امين هنوز راهزن خواب از چشمهاي من است.امين، چندين بار تأكيد كردم به دلايل مختلف، قصد ندارم كمك مالي براي امين و خانواده اش جمع كنم.هيچ فراخوان كمك «مالي» ندادم و خواهش كردم نظراتتان براي كمك مؤثرتر به اين خانواده ...
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 15 خرداد1387|6:34| با موضوع: |
* آقاي لاريجاني در جايگاه رياست مجلس هشتم،ظاهرا" بنا دارد از نرمي پيشين خود به كلي فاصله گرفته و قدرت چانه زني مذاكره كنندگان اتمي دولت را قوي تر كند.اين را صراحت و تندي لحن وي در اولين نطقش اثبات كرد.
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در یکشنبه 12 خرداد1387|11:16| با موضوع: |
* انگليسي ها ضرب المثل جالبي دارند. آنها مي گويند: «مشكلات براي از بين بردن بوجود آمده اند!» و بزرگترين مأموريت آدمي را از بين بردن «مشكلات» پيش رو مي دانند كه به قصد از بين رفتن «خلق» شده اند.اما از كجا و چطور بايد به جنگ
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 11 خرداد1387|8:22| با موضوع: |

اين راهش نيست!

شخصا" از ورود به ماجراي «جمع آوري كمكهاي مردمي!» براي خانواده امين اكراه دارم!...من حداقل عامل چنين جنايتي نخواهم شد. صليبي كه خود بر دوش دارم،و بار گناهانم،به قدر كفايت سنگين هست. يك خانواده مستأصل را نه «انگشت نماي خلق» مي كنم و نه خود را و نه آنها را زير سئوال نخواهم برد.پس از اعلام شماره حساب معافم كنيد.لطفا" از من هم نخواهيد براي كسي ايميل «بزنم» تا كمك «بكند».كار من نيست! بخش كامنتها و ديدگاهها هم بماند براي نوشتن «تعارف» و ابراز همدردي. ..


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در پنجشنبه 9 خرداد1387|13:14| با موضوع: |
* خب! راستش من مدتي است روزهاي بسيار تلخي دارم و شبهاي كلافگي و ناآرامي. واقعا" گاهي پشيمانم.پشيمان از اينكه سالها تمرين كرده ام اطرافم را بجاي نگاه كردن و گذشتن،«ببينم»، و از اينكه آن تمرين، حالا ديگر عادتم شده و گاهي با ديدن دقيق دنياي اطرافم، چيزهايي را مي بينم كه ساير آدمهاي ظاهرا" بينا نمي بينند!
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 8 خرداد1387|14:33| با موضوع: |
این هم سه تیتر برگزیده مطبوعات امروز دوشنبه  خردادماه .و خبر ویژه اینکه آقای محمدرضا عارف معاون اول رئیس جمهور خاتمی،با قصد برپایی ستاد انتخاباتی خود برای ریاست جمهوری دوره ...


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 6 خرداد1387|18:44| با موضوع: تيتر مطبوعات روز |

پيش فروش جسم!

چگونه بُغض فروخورده اش را فرياد خواهد زد؟ و كِي؟ «امين» را مي گويم. پسر ١٢ ساله اي كه برايم از خصوصي ترين راز دردناك زندگيش گفت.

به عنوان یک روزنامه نگار٬ غالبا"اين منم كه بدنبال خبر و ماجرا مي روم ولي گاهي هم خبر و ماجرا به سراغم مي آيد! مثل اين ماجرای عجیب كه با يك s.m.s اشتباهي به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پيامكي روي تلفن همراهم گرفتم كه «فوري با من تماس بگير! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر ديدم تماس بگيرم.پسركي جواب داد و قبل از هر چيز حرفهايش را قطار كرد.گفت:«من امين پسر سيمين هستم. (اسامي را تغيير داده ام). اين s.m.s رو براي همه اسمهايي كه توي موبايل مامانم بود فرستادم تا به همه مشترياش بگم تو رو خدا ديگه بهش زنگ نزنيد.»

راستش فكر كردم شايد مادرش،فروشنده يكي از مغازه هاي محل باشد! اما يادم نمي آمد شماره ام را به فروشنده اي داده باشم.پرسيدم:« مادر شما چي ميفروشن پسرم؟» كمي مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو

اولش شوكه شدم.(و بعدا" بيشتر شوكه شدم) اما به ظاهر بر خود مسلط شدم و به او اطمينان دادم مادرش را نمي شناسم و شماره را اشتباهي گرفته است. ظاهرا" او شماره ها را يواشكي از روي موبايل مادرش برداشته بود و حالا بدليلي كه خواهيد خواند؛ چند روزي است مادرش شماره تمامي افراد مربوط به اين ماجرا را از تلفنش پاك كرده و امين به كساني كه شماره شان را برداشته بود يا هنوز تماس مي گرفتند، تلفن كرده و از آنها خواسته ديگر مزاحم مادرش نشوند. اما شماره گيري اشتباهش، اين پيامك و خود امين را به من رسانده بود.در حقيقت نصيب من از اشتباه او در شماره گيري، فرصت آشنايي با او و درد بزرگش بود.اين است كه مي گويم گاهي خود خبر و ماجراها بدنبالم مي آيند.

هنوز از چيزي كه پسرك درباره مادرش گفته بود، بُهت زده بودم.«تنش رو مي فروشه»! باقي حرفهايش را ديگر نمي شنيدم. اما دست آخر چيزي گفت كه يقين كردم بايد او را ببينم!پيش فروش جسم!

***

هنوز نمي دانم اين پسر، چرا اينقدر زود بمن اطمينان كرد؟ اگرچه اطمينانش بيجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به ديدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هيچ كمكي نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامي را با مختصري «ويرايش و پوشش» نقل مي كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هويت او را فاش نكنند.پس امين يك اسم مستعار است براي پسري كه مرا «امين» خود و امانتدار رازهايش دانست.پسري كه بعدا"دليل اعتمادش را گفت:«صداي شما، يه طوري بود كه بهتون اعتماد كردم.با اينكه چندتا مرد ديگه اي كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصباني نشدين و برعكس آرومم كردين.همون موقع حس كردم نياز دارم با يك بزرگتر حرف بزنم!يكي كه مثل پدر واقعي باشه.بزرگ باشه نه اينكه هيكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك بايد خيلي رنج كشيده باشد كه اينطور پخته و بزرگتر از سنش حرف ميزند.

امين حدود ٢ ماه پيش فهميد مادرش، شروع به تن فروشي كرده است! مادرش كه «يك تنه» سرپرستي او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جواني است كه امين مي گويد «زني معصوم مثل فرشته هاست».اما اگر شما جزو جمعيت پانزده ميليوني زيرخط فقر در اين مملكت نيستيد، لابد اينجا و آنجا شنيده ايد كه در اين سرزمين، خط فقر به چنان جايي رسيده كه فرشته هاي بسياري به تن فروشي مجبور و ناگزير شده اند! امين يك پسر ايراني است.ايراني. اين را حتي براي يك لحظه هم فراموش نكنيد. ثروت و غناي اين مملكت منظورم است نه مليت!

امين از روز اولي كه مادرش بالاخره مجبور شد تن فروشي كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سياهي دارد.خودش مي گويد خاطره سياه! و اين جمله اي نيست كه يك بچه ١٢ ساله معمولي به كار مي برد، حتي اگر مثل او باهوش و معدل عالي هم باشد! اما غم، هميشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخناني است كه گاهي به شعر شبيه اند! و گاهي خودِ شعرند...

***

امین گفت آن روز مادرش ديگر ناچار بود، زيرا:«هيچ هيچ هيچ راهي براي سير كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بيچاره و مستأصل،پيش از رفتن به خيابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلي با خدايش حرف زده و نجوا کرده بود! شايد از خدا اجازه خواسته تا اين گناه ناگزير را انجام دهد! يا شايد پيشاپيش استغفار و توبه كرده! كسي نمي داند! شايد هم خدايش را سرزنش مي كرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.اين سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه آن بانوي مستأصل، با خدا چه ها گفته است؟

به قول امين، مادرش با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امين سپرد و رفت! امين مطمئن شده بود مادرش تصميم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرين نگاه، بالاخره خيسي چشمان مادر بيچاره را ديده بود.

چند ساعتي گذشت. خواهرش خوابيد ولي امين با نگرانی،چشم به راه ماند:«حدود ١٢ شب مامانم كليد انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتاي ديگه ای بود كه براي پيدا كردن كار يا پول یا خريدن جنس قرضي بيرون مي رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمي گشت. مانتوش بوي سيگار مي داد.مادرم هيچوقت سيگار نمي كشه.با اینکه نا نداشت،ولي مستقيم رفت حمام. رفتم روسري و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوي مرد ميدن.از لاي كيفش يه دسته اسكناس ديدم! با اینحال  يهو شرم کردم.از اينكه درباره مامان خوبم چنين فكر بدي كرده ام، از خودم خجالت كشيدم.گفتم شايد توي تاكسي،بوي سيگار گرفته باشد! گفتم شايد پولها را قرض كرده باشد! اما يهو از داخل حمام، صداي تركيدن یه چیز وحشتناك بلند شد. بُغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

***

دو مردجواني كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امين، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند، طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از يك مادر مستأصل بگذرند و او را بدون آزار و با اندكي كمك و اميدبخشي از اين كار پرهيز دهند.(شايد مي توانستند كمكي به او كنند و يك شب از خوشگذراني، چشم بپوشند!)

امين از آن شب که مادر را مُجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آينده اي بهتر از اين براي خواهر كوچكش نمي بيند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودي آزار مردان غریبه را روي بازوها و پاي مادرش ديده باشد،كافي است؟ چند بار ديوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را ديده باشد، كافي است تا امين بالاخره چنان تصميمی بگيرد؟ امين كليّه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»

امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقيق و بررسی مي كند كه آيا مي تواند اعضاي بدنش را تك به تك پيش فروش كند؟ و آيا مي تواند به كسي اطمينان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضايش را تك به تك به بيماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و (دارد بررسي مي كند) که چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروش بدنش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شايد براي يافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد  راز بزرگش را به من بگويد.مني كه كشش درك انجام چنين كاري را از يك پسربچه نداشتم (و ندارم) تا آنكه از نزدیک ديدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

***

از او خواسته ام فرصتي بدهد شايد بتوانم فكري كنم.شاید راهی باشد.از وقتي كه با حرفه ام (روزنامه نگاري) آشناتر شده،اصرار دارد من اين مسئوليت را قبول كنم و «وكيل بدن» او شوم! خودش اين عبارت را خلق كرده. وكيل بدن! ذهن اين پسر دوست داشتني، سرشار از تركيبهاي تازه و کلمات بدیع و زيباست.شايد اين هم از نشانه هاي همان پيري زودرس باشد كه امين مي گويد.

در شروع، سئوالم اين بود كه امين ١٢ ساله كِي و چطور بُغضش را فرياد خواهد زد؟ و حال مي پرسم وقتي بُغض او و امثال او تركيد،اين جامعه ما چگونه جامعه اي خواهد شد؟ و چه چيزي از آتش خشم فریاد امثال امين در امان مي ماند؟

ذهنم بيش از گذشته درگير اين نوع «بدن فروشي» (يا پيش فروش جسم) شده و كار اين پسر را، يك فداكاري پيامبرانه مي دانم كه پيام بزرگي براي همه ما دارد.این روزها دائم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

برای مطالعه واکنشها به این مطلب اینجا و اینجا  را کلیک کنید.

همچنین مطلب تازه تر از اين مسابقه ها متحيرم! را هم بخوانید.

لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 6 خرداد1387|18:40| با موضوع: یادداشتهای عمومی |
ما دچار تورم و كثرت وحشتناك قوانين هستيم.كوهي از قوانين داريم كه در عين حال، در بسياري موارد همچنان ناكارآمد و ناقص ...
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در دوشنبه 6 خرداد1387|10:1| با موضوع: یادداشتهای سیاسی |
اين هم چند عنوان قابل توجه نشريات امروز شنبه چهارم خرداد ماه ۸۷.بنظرم تحركات اخير براي گشودن پرونده كوي دانشگاه تهران پس از سالها و احتمال دادگاهي كردن سيدمحمد خاتمي، خبر روز و بسيار قابل تامل است. گويا بوي آمدن خاتمي به صحنه...
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در شنبه 4 خرداد1387|18:21| با موضوع: تيتر مطبوعات روز |
* دوستي نوشته:« دوم خرداد آمد و رفت اما تو كاري نكردي! چيزي ننوشتي!» خب! گاهي وقتها همين كه كاري نمي كنيم و چيزي نمي نويسيم، خودش يك كار است!...
ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در جمعه 3 خرداد1387|14:0| با موضوع: نقد اصلاحات |

سوم خرداد فرا رسید. روز آزادی خرمشهر. من زاده خرمشهم. تا هشت سالگی٬ دوران شیشیه ای کودکی ام را در آن سرزمین سوزان و گرم گذرانده ام و پس از آن٬ هرگز خاطره آن سرزمین را از یاد نبرده ام. پدرم بنوعی دیوانه آن شهر بود.عشقش چنان بود که ....


ادامه مطلب
لينك ثابت/ / نوشته اي بود از:بابک داد در چهارشنبه 1 خرداد1387|17:20| با موضوع: داستان کوتاه |